masloob
خدایا .... دستانی را در دستانم قرار بده که پاهایش با دیگری پیش نرود ... !
masloob
آدمَش نیستم... آدم ِ بازی گرفتن ِ احساس ِ کسی نیستم.....! من خودم را به گند میکشم ، و تو میگویی همینــَت را دوست دارم.....! گناهی نداری ....! تو همان بودی با من که من با دیگری... احساست را ندید میگیرم ، ولی برای عشق ِ فلانی ، از خانواده ام میگذرم ! دست ِ خودم نیست ... ته روابطم ، از هر جنسی را میشناسم ! ...!!!
masloob
من که فقط بافتن ِ موهایت را بلد بودم ... با شانه های لاغر ِ خمیده ام .... سوی میدان ِ دوئلِ ِ خاکی میرفتم .... که روبرویت ایستادم ....دست هایت را بوسیدم ، و گفتم : عزیزم ، اگر حریفم در این دوئل تیرانداز ِ ماهری نبود ، حتما با تو ازدواج خواهم کرد... ...!!!
masloob
تو گرمی و من هر روز لاغر تر می شوم میان انگشتانت " دست بردار از آن چشمان نگران... و فراموش کن خیابانی را که با قدم هایمان ساختیم... من سردم است تو این را می دانی... اما ندیده ای که شبها چگونه به دور شال گردنم می پیچم... " روزی کسی می یابد مرا میان کفش های نم کشیده ام... " ...!!!
masloob
دود سیگار را فرو دادم ...... کافه را از سکوت قهوه بریز .....جوجه سر بریده ای هستم ..... نرسیده به اخر پاییز .... ! خسته ای مثل کوچه های کرج .....خسته ام مثل چشمهات عزیز .... !
masloob
چقدر نیستی ... ! حوصله ات از این همه نبودن سر نمیرود ... !
masloob
گفتم : بگو ..... " سکوت کرد و رفت ....... و من هنوز گوش میکنم .... !
masloob
ای دل ساده ام تو با این شکستگی ....... مرا نیز شکسته ای و خسته ام کرده ای ... !