masloob
به تازگی خدا را دیدم ..... ! ازش پرسیدم میبینی چه کرده ای .... گفت : سیگار داری .... !!!!
masloob
تو گرمی و من هر روز لاغر تر می شوم میان انگشتانت " دست بردار از آن چشمان نگران... و فراموش کن خیابانی را که با قدم هایمان ساختیم... من سردم است تو این را می دانی... اما ندیده ای که شبها چگونه به دور شال گردنم می پیچم... " روزی کسی می یابد مرا میان کفش های نم کشیده ام... " ...!!!
masloob
دود سیگار را فرو دادم ...... کافه را از سکوت قهوه بریز .....جوجه سر بریده ای هستم ..... نرسیده به اخر پاییز .... ! خسته ای مثل کوچه های کرج .....خسته ام مثل چشمهات عزیز .... !
masloob
دیر امدی ..........." تمام شده ام دیگر ........." بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را ........ " اما ........... " می بخشمت .......... " با انکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تو ........ "
masloob
من به ثانیه هایی که هستی به اندازه سالها ایمان دارم ........ و به ساعتهایی که نیستی به اندازه یک قرن کافرم ..... ! /
masloob
چقدر نیستی ... ! حوصله ات از این همه نبودن سر نمیرود ... !
masloob
گفتم : بگو ..... " سکوت کرد و رفت ....... و من هنوز گوش میکنم .... !
masloob
خدایا .... دستانی را در دستانم قرار بده که پاهایش با دیگری پیش نرود ... !
masloob
ای دل ساده ام تو با این شکستگی ....... مرا نیز شکسته ای و خسته ام کرده ای ... !
masloob
با یک عالمه فاصله از خودم انتظار دارم به تو برسم .....! از اول هم آرزوهایم محال بودند ..... " حسین پناهی "
masloob
من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم ...... که بیاید علف خستگی ام را بچرد....... " سهراب سپهری "
masloob
از ادمها بت نسازید!!! این خیانت است ... هم به خودتان . هم به خودشان ! خدایی میشوند که خدایی کردن نمی دانند ؛ وشما در اخر میشوید سر تا پا کافر خدای خود ساخته ...