داشتم پروفایل بعضی از بچه ها رو میخوندم.یه خانم نوشته بود «دختر خوب،دست نخورده و سالمی هستم» منو میگی آخه مگه معامله ماشینه که ببینم گلگیرش خورده یا نه؟؟دست نخورده چه مدلی میشه دقیقا؟؟؟
معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه میکردید؟ بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن بجز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه! معلم ازش میپرسه: چرا تو هیچی نمینویسی؟ بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!
اینایی که بعد از یه ساعت حرف حساب که میشنون ؛ کم میارن میگن : آره بابا تو خـــــــــــوبی .... تو راس میگـــــــــــــی ! آدم دلش میخواد جفت پا بره تو صورتشون ... !!!
دیروز داشتم هندونه میخوردم دهنم پُر بود که بابام بهم گفت:فردا بریم فشم یه هوایی عوض کنیم؟ منم چون دهنم پُر بود نتونستم جوابش رو بدم هول شدم از روی عادت با یک بیلاخ به نشانه لایک اظهار علاقه کردم!! اونم به من خیره شد و گفت:خاک تو سر بیشعورت که بی تربیت بودنت به دایی هات رفته از دیروز تا حالا مادرم هم به نشانه حمایت از دایی هام آشپزخونه رو رسما پلمب کرده اصن یه وضعیتی!!
در سالهای ابتدایی هجرت، شهر کوفه فقط یک داف نامی به حق داشت که اونم قُطام بود،حالا شما همین تهران ام القرای جهان اسلام رو ببین تولید سرانه داف به حدی بالاست که اضافه بر نیاز داخلی صادر میشه دوبی، اینها همه از برکات اسلامه
تا سن ۷سالگی فکر می کردم اگه اذیت کنم لولو میاد منو می خوره. ۸سالگی فکر می کردم یه کلاغی وجود داره که خبرها رو برای مامانم میبره ۹سالگی فکر می کردم اگه یه کاری کنم که خدا بدش بیاد خدا سنگم می کنه ۱۰سالگی فکر می کردم دخترها رو مامانا به دنیا میارن پسرها رو بابا ها. ۱۱سالگی فکر می کردم مامانا دعا میکنن خدا بچه میده بهشون. ۱۲سالگی فکر می کردم خانم مجری برنامه کودک از تو تلویزیون مارو میبینه . ۱۴سالگی فکر می کردم خارج یه جایی نزدیک آلمانه. ۱۶سالگی فکر می کردم کرم دندون وجود داره ۱۷سالگی فکر می کردم روزنامه ای به اسم کثرالانتشار وجود داره. ۱۸سالگی فکر می کردم حضرت عباس برادر حضرت ابوالفضل بوده ۱۹سالگی فکر می کردم اگه پولهامو چند بار بشمرم کم میشه ۲۰سالگی فکر می کردم کشوری به اسم یوگوسلاواکی وجود داره تو سن ۲۱سالگی دیگه فکر کردنو بیخیال شدم !
دختره پدرش ایرانیه مادرش آلمانی ... تمام عمرش آلمان بوده عین بلبل فارسی حرف میزنه انگار 456 سال تو ایران بوده حالا دختره از ایران 6 ماه میره خارج ! حرف که میزنه آدم میخواد با خاک انداز بذاره تو صورتش
تو صفحه نون وای وایسادم دارم نون میگیرم از گرونی نون گفتمای خدا کجای برسی به دادمون یه یارو تو صاف بود بغل دستم گفت خدا با ماست نشسته چای مینوشه منو میگی
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 47 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 5 روز و 20 ساعت و 41 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 5 روز و 20 ساعت و 21 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 13 ساعت و 26 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 54 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist