•– - Mαт - –
و عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم ، بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری ! بعد از چند روز به دوستی ، بعد از چند ماه به همکاری ، بعد از چند سال به همسایه ای ... اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
•– - Mαт - –
انصاف نباشد که من پروانه او باشم و او شمع جماعت...!!!!
•– - Mαт - –
خدايا راهي نمي بينم ، آينده پنهان است ، اما مهم نيست ، همين كافيست ، كه تو ، راه رامي بيني .. من تو را
•– - Mαт - –
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است ادعایشان آدمیت کلامشان انسانیت رفتارشان صمیمیت... حال من دنبال یکی میگردم که نه آدم باشد... ... نه انسان... نه دوست و رفیق صمیمی تنها صاف باشد و صادق پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن... هیچ نگوید... فقط همان باشد که سایه اش میگوید...
•– - Mαт - –
آموخته ام ...
كه اين عشق است ،
كه زخمهاي پنهان را ،
شفا مي دهد نه زمان
•– - Mαт - –
هزار گل تقديم به آيينه ى شکسته اى که هزار بار لبخند شمارا تکرار مى کند
•– - Mαт - –
عشق حقیقی، داستان رومئو و ژولیت نیست که با هم از دنیا رفتند بلکه حکایت مادر بزرگ و پدر بزرگ است که به پای هم پیر شدند . . .
•– - Mαт - –
پایم را یک قدم آنطرف تر ... بیرون از زندگیِ تو که بگذارم دردهای نبودنت شروع به تکان خوردن میکنند دستم میلرزد و قافیه ها تنگ می آیند خفه شدم از این سیاهیِ کثیف..... من چه ابلهانه ..... عاشقانه هایم را برای نبودنت .... راست مینویسم مهم نیست ..... اصلاً مهم نیست "خاطره"ها یم ..... گاهی آنقدر محکم به گلویم دست درازی میکنند که باید باور کنم ..... روزهای خوبم به پایِ یک قاتل حرفه ای روی همین کاغذ به باد رفت تقصیر تو نیست ..... تقصیر هیـچکس نیست ... من ..... زیادی بودم زیادی که باشی لبریز میشوی وهر از گاهی سر ریز اصلاً چه فرقی میکند ..... سقوط سقوط است چه از بلندترین نقطه زندگی چه از چشمان تو من زبان ام ..... تاوان مغزی را داد که عجیب سوت میکشید خفه شدم از این سیاهیِ کثیف.....
•– - Mαт - –
برای عشق گریه کن.اما کسی رو به خاطر عشق به گریه ننداز !! با عشق بازی کن.اما هرگز کسی را با عشق بازی نده !!
•– - Mαт - –
دیشب که خوب می خوردین این چی چیه آوردین !؟ گروه کُر بانوان در مراسم پاتختی )) اینم یه مدلشه: این چی چی بود آوردین؟ گندشو در آوردین! دستت وبال گردنت با این کادو آوردنت هفت روز هفته خوردین همینو فقط آوردین؟!!!
•– - Mαт - –
پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " ولی پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است!
ترجمه
13 سال و 3 ماه و 24 روز و 11 ساعت و 4 دقيقه قبلlikeeeeeee
13 سال و 2 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 59 دقيقه قبل
13 سال و 2 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 39 دقيقه قبلgood!!!!
13 سال و 2 ماه و 2 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبلbe ghole charli chaplin
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 11 دقيقه قبلtoye rakhtekhab hich mardi
na mehrabon nist