زین پس تنها ادامه میدهم، در زیر باران. حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم. میخواهم تنهایی ام رابه رخ این هوای دو نفره بکشم….! باران نبار من نه چتر دارم نه یار…!
بيا تا ليلي و مجنون شويم ، افسانه اش با من بيا با من به شهره عشق رو كن ، خانه اش با من بيا تا سر به رويه شانيه هم رازه دل گوييم اگر مويت چو رز هم شد پريشون ، شانه اش با من سلام اي غم ، سلام اي آشناي مهربانه دل پر پرواز باز كن چون پرستو ، لانه اش با من
تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تِلاجَن سايه ها رنگ سياهي وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم تو را من چشم در راهم... شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند. در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم تو را من چشم در راهم...
چـرا نمی کشـد مـرا خـــدای چـشمهــای تــو میان آب و آتـشـم ، برای چـشمهای تو قـسـم به سـاحـل غــزل دقـیـقـه ای هـزار بـار دلم عجیب می کند، هوای چـشمهای تو چــقــدر با سـتــاره هــا بـه لحــن آب و آیـیـنـه شبانه حرف می زنم،به جای چشمهای تو از آن شبی که دیدمت، همین یکی دو قرن پیش نشسته ام کنار دل ، به پای چـشمهای تو سـکوت گــاه گــاه تـو مــرا شـکنـجـه می دهـد خدا کند که بشنوم ،صدای چشمهای تو اگـر چـه شــرم می کـنم بگویمت که شاعـرم ولی تمام این غزل ، فدای چشمهای تو