آنان که ما را از دوســـتی با جنس مخالفــــ با آتش جهنـــــم می هراســــانند، نمازشـــــان را به امیده هم خوابــــی با حوریـــان بهشتــــی میخواننــــد...
يکي ازبزرگترين لذتهاي دوران کودکيم اين بود که دستمو تا آرنج بکنم توکيسه ي برنج آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآآآآآآي حال ميداد آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آآآآآآآآآآآآآاآآآآي کتک ميخوردم
راهروي بيمارستان – روز – داخلي مردي جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل". چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. مرد نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. مرد با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند... دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به عل ت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده... با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن مرد شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود. با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه مرد مي گذارد. !!!!!!دکتر: هه! شوخي کردم... زنت همون اولش مُرد
عمرا کسی که پروفایلش خصوصی باشه رو دنبال کنم
تو پروفشم نمیرم 
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 3 دقيقه قبل
باریک 
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 14 ساعت و 2 دقيقه قبل

13 سال و 1 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 59 دقيقه قبلسروین چی گفت؟؟؟؟
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 59 دقيقه قبل
فوش دادم باووو 
13 سال و 1 ماه و 5 روز و 13 ساعت و 55 دقيقه قبل