مهدی مهاجر
یه پشه مشاهده کردم تو اتاق.رفتم یه دماسنج آوردم نشستم جلوش نشونش دادم و باهاش منطقی بحث کردم که هنوز سرده هوا.اونم قبول کرد و رفت
مهدی مهاجر
ای خدا دمت گرم ما رو بفرست به مرحله ی بعد دیگه!! این مرحله که همش غولــــــــه!!!
مهدی مهاجر
یه مگس رو هوا بود در یک چشم به هم زدن رو هوا گرفتمش با کلی افتخار به بابام گفتم حال کردی ؟؟!! سرش رو تکون داد گفت خاک بر سرت ، جوونای هم سن تو هواپیمای بدون سرنشین میگیرن رو هوا ، تو هنوز مگس شکار میکنی
مهدی مهاجر
یو ها ها ها . . . بگیر که آمد . . .
مهدی مهاجر
هر دو لذت بخشن: دونفرى خوابيدن رو تخت يه نفرى! يه نفرى خوابيدن رو تخت دونفرى!
مهدی مهاجر
بعد از خوندنِ این متوجه میشید که که مغزتون اجازه خوندنِ “که” دوم رو به شما نداد ! (برو تو بحرش می فهمی )
مهدی مهاجر
موسی سر عصایش را به طرف فرعون گرفت پس فرعون هراسید و چشمانش از شدت ترس خیره گشت موسی گفت: ببین از اونجا که نگاه میکنی کج نیست !؟