حامد*مهدی سابق*
بار اول با معذرت خواهی
بار دوم با گریه
بار سوم با ریختن غرورت نگهش میداری !
ولی بار چهارم...
دیگه نه میشه و نه باید کاری بکنی!
چون حتی اگه بمونه باز موقتیه !
یعنی کسی که دلش با تو نباشه و بخواد بره ، میره!
بفهــــــــــم !
پس فقط برو کنار و بهش بگو :
خـــــــداحــافظ .
بیشترش دیگه نمیارزه باور کن!!
حامد*مهدی سابق*
نه
گریه نمی كنم
1چیزی رفته توی چشمام
فكر كنم 1 خاطره ست
حامد*مهدی سابق*
یارو با کامیون اومده تو محوطه بیمارستان بوق میزنه، حراست با بلندگو داد میزنه آقا اینجا بوق نزن! یارو دوتا بوق دیگه میزنه یعنی باشه!! بعد نیم ساعت برمیگرده میخواد بره بیرون، دوتا بوق واسه حراستیه میزنه!! حراستیه با بلندگو میگه نوکرم!!
حامد*مهدی سابق*
دوست داشتنِ کسی که شما رو دوست نداره مثل بغل کردنِ کاکتوس می مونه هر چی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب میبینی .....
حامد*مهدی سابق*
ما نسل سوخته ايم....
نسل كادوهاي يواشكي....
نسل پول ماهانه ي وي پي ان....
نسل شارژهاي اينترنتي....
نسل "copy."pasat"...
نسل خوابيدن با اس ام اس...
نسل درد دل با غريبه هاي مجازي.....
نس جمله هاي كوروش.و دكتر م.....
نسل ترس از رقص نورماشين پليس....
حامد*مهدی سابق*
سلاممممممممممممممممممممممم ظهر همه دوستای گلم بخیررررررررررررررر و خوشیییییییییییییی
حامد*مهدی سابق*
یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود,..
..
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد...
اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.
بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه
روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت
اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن.
ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.
چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!!
نتیجه اخلاقی این ماجرا. .
پسرهای دانشجو هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند.!!به بخت خود پشت نکنید و جواب بله رو همون اول بدید !!!!!
حامد*مهدی سابق*
یک اثر متفاوت ، واقعا جالبه
حامد*مهدی سابق*
فضانوردان موفق به كشف الكل و تكه های يخ در سطح كره مريخ شدن.. يعنی فقط لازمه كه ما چيپس و ماست موسير با خودمون ببريم!
حامد*مهدی سابق*
با چشماني پر از نفرت،وجدانم را نشانه مي گيرم. ماشه ي تهديد را مي کشم،شمارش آغاز مي شود پنج...چهار... سه... ولي وجدانم کودکيم را به رويم مي زند. باز دلم هواي هزار و سيصد و اندي را مي کند. با چشماني که خيس رفاقت مي شود آرام به زمين مي شينم. وجدانم را به آغوش مي کشم،به بغضم شليک مي کنم تا برايش بگويم چقدر من هم دلم خوشبختي مي خواهد
حامد*مهدی سابق*
Adam dige mitarse to hamum bolan avaz bekhune .... valaaa ... Az in mitarse ke yedafe pitbull beppare to feat bede...!!!!!!!!!!¡¡¡¡
حامد*مهدی سابق*
دلم برای روزهایی تنگ است که می دانم دیگر باز نخواهند گشت ، برای چیزهایی که دیگر هیچ گاه به دست نخواهم آورد ، برای انسانهایی که دیگرحضورشان را احساس نخواهم کرد ، برای فرصتهایی که دیگر هیچ گاه تکرار نخواهندشد دلم تنگ است..