*** ❤ مهرناز ❤ ***
خداوندا ! مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان ، دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم ...
*** ❤ مهرناز ❤ ***
رازهایم را به ستاره ها می گویم شعرهایم را برای تو می خوانم... اما اشکهایم را نزد باران بهار به ودیعه می گذارم برای روز مبادا...
*** ❤ مهرناز ❤ ***
همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم و آن روز نوبت من بود چشمهایم را بستم... یک،دو،سه... و باز کردم تو گم شده بودی و من پی تو می دویدم هنوز من بی تو... وقتی پیدایت کنم دیگر چشمهایم را نخواهم بست
*** ❤ مهرناز ❤ ***
در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود و بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود...
*** ❤ مهرناز ❤ ***
رفته رفته چروک شد ... پوست صاف کودکی ام بر جادهء ناهمواره جوانی .. عجب استقامتی داشت پیری !!!!!!
*** ❤ مهرناز ❤ ***
بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن، بجای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن، بجای اون متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی با یک پیغام کوچک خوشحالم کن، من امروز به تو نیاز دارم نه فردا!