میترا
تو مسجد مسابقه قرآن مي زارن وحيد كوچولو با شلوار ورزشي شرکت مي کنه
میترا
تو تنها زخمی بودی کـه به جای دستــمال بـه آن دل بستـــم..
میترا
سلــــــام خداحافــــــظ یادم باشد نه دلخوش از سلامی شــــوم و نه دلگیر از رفتنـــی که دیگر نه از سلامی سرمستـــ می شوم نه از نبودنی دلشکســــته . . . !
میترا
آدمها میروند چون بهانهای برای ماندن ندارند همان آدمها برمیگردند چون میفهمند برای ماندن بهانه لازم نیست
میترا
و با هر سیب کرم خورده ای ... وسوسه می شوی ... برو ... تو از بهشت قلب من رانده شده ای... در بهشت ماندن لیاقت هر کس نیست
میترا
قلکـــــ ـــ ـ بغض هایم را که بشکنـــم باز ناز تــو را خواهم خریــد و یک بستــه مداد رنگیــــ ـــ ـ .. و با هر رنگـش باز ناز تـــو را خواهــــ ــ ـم کشیـد ..
میترا
من که خدا نیستم بگم ؛ صد بار اگه توبه شکستی باز آی … ! رفتی ؛ … ” به سلامت “
میترا
بزرگی وصیت کرد که برای سلامتی عقلتان هویج بخورید؛ همه خندیدند و کسی ندانست... که عقل همه در چشمشان است
میترا
دوستم یه پسر سه کیلویی زائیده، 4 میلیون و 500 هزار تومن پول بیمارستان داده یعنی دقیقاً کیلویی یک و نیم میلیون واسش در اومده
میترا
آقا واسه آخر هفته با بچه ها یه برنامه مصرف مواد گذاشتیم به همراه چاقو کشی،تجاوز و برنامه شاد و مفرح اسید پاشی... کیا میان؟ نگران نباشید آب بازی نداریم
میترا
باران می بارد و من بی اختیار یاد درس لطیف هفت سالگی افتادم: آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد اما او نیامد! دیوانگی است؟ ببخش تو نیامدی! اصلا قرار نبود که بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست...
میترا
اولین روز دبستان ، بازگرد/ شادی آن روزهایم بازگرد/ بازگرد ای خاطرات کودکی/ بر سوار اسب های چوبکی/ خاطرات کودکی زیبا ترند/ یادگاران کهن مانده ترند/ درسای سال اول ساده بود/ آب را بابا به سارا داده بود/ مانده در گوشم صدایی چون تگرگ/ خش خش جاروی مادر روی برگ/ همکلاسی های من یادم کنید/باز هم در کوچه فریادم کنید/جمع بودن بود و تفریقی نبود/ ای دبستانی ترین احساس من/ بازگرد این مشق ها را خط بزن