میترا
تن کاغذ خسته از لمس تن سرد قلم قلم بی رمق از تکرار یک جمله عینک تار کنار قلم و کاغذ ها مانده در حسرت دیدار دوچشم قهوه ی نیم خور یک فنجان پر ته سیگار یک شب سخت قامت پیرهن چرک کمی آنسوتر و من از عمق سکوت تکیه بر سردی دیوار زدم فکرم آشفته ی یک جمله شده ... که خدا را چه شده؟؟
میترا
مشتم را می بندم تا عشقت را در دلم اندازه کنم می ترسم از دستهای همیشه باز تو
میترا
هربار كودكانه دست كسي را گرفتم.گم شدم!اكنون درمن انقدر كه ترس از گرفتن دست كسي هست!ترس از گم شدن نيست
میترا
تقصیر ما نیست که روی حرفهایمان نمی مانیمما روی زمینی زندگی میکنیم که هر روز خودش را دور میزند............
میترا
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی
میترا
یاد سهراب بخیر آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست
میترا
عشق صدایش را ملایم کرد و رنگ دست هایش را عوض کرد به جای شنگول و منگول و حبه ی انگور در را باز کردم..
میترا
هی میرم رو به روی آینه می ایستم...دست میذارم رو شونهی خودم تو آینه و میگم طاقت بیار رفیق....!!!
سلام ...میترا خانم...خوبی؟
15 سال و 30 روز و 6 ساعت و 3 دقيقه قبلسلام سعيدجان ممنون تو چطوري؟
15 سال و 30 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبل