میترا
لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند محکمند ! خوش به حالشان که لنگه ی همند
میترا
من پر از فریاد خاموشم رعد و برقی در گلویم خواب میبیند آستینم بندری از ابرهای نابسامان است.
میترا
زندگی قرص نانی است روی آب ِ حوض ِخانه ی خاطرات ... سهم ماهی های سرخ، که همیشه عاشقند... باور کن!
میترا
به صـــدایت كه معتاد شُـــدم رفتـے حــآلا هر روز خــآطره تـــــزریق مےكُنـــم .
میترا
بابام اومده توی اتاقم میگه دخترم شارژ اینترنتت تموم شده؟ میگم نه ! میگه پس چرا داری درس می خونی؟
میترا
انقدر همه چی گرون شده
که از خونه قهر کردن هم دیگه نمیصرفه!