مجنون برای دیدن لیلی در مسیری که محل عبور او بود، چند روز به انتظار نشست تا اینکه در نیمه های یک شب از شدت خستگی، همان طور که بر سر راه نشسته بود، خوابش برد.
همان وقت لیلی از آنجا عبور کرد و وقتی دید مجنون به خواب رفته است، چند گردو جلو ی او گذاشت و رفت.
وقتی مجنون بیدار شد و گردوها را دید، فهمید لیلی آمده و رد شده است و با این گردوها با او حرف زده و گفته است تو عاشق نیستی و باید بروی گردوبازی کنی؛
تو این ی ِ سال و خورده ای که اینجا بودم با خیلی ها تون گفتیم و خندیدم و گذشت ... الان که دارم اینا رو می نویسم خیلی زود داره میگذره ... واسم خیلی #دعا کنید ی ِ راه ِ سخت رو در پیش دارم ب ِ اسم ِ #زندگی ...
دیدگاه رو می بندم تا دوستانی که دیر به دیر میان هم بخونن : ) خوشحالم که با بهترینا دنبالر دوست بودم : )
امیدوارم بازم بشه برگردم نمی دونم کی شاید اومدم شاید هم جا موندم از قبیله ...! همین .
روز و شبی که من نیستم هم واسه همتون خوب بگذره و بر وقف ِ مراد ِ دلتون ...
سلام ... ... هیچ هدیه ای زیباتر از دعا برای یکدیگر نیست. خرجی هم ندارد، زمان آنچنانی هم نمی خواهد ، یک لحظه و یک آن کافی است که به درگاه دوست برای هم نیک بخواهیم ... خداوند مهربان خیلی زود به تمام آرزوهای خوبتان جامه ی عمل بپوشاند . آمین

13 سال و 29 روز و 20 ساعت و 48 دقيقه قبل
خدايش بيامرزد و بهشت برين جايگاهش باشد . 
13 سال و 29 روز و 7 ساعت و 29 دقيقه قبلخدا بیامرزه همه ی رفتگان شما رو شیرین خانم. وهمینطور همه ی اسیران خاک رو. ممنونم.
13 سال و 29 روز و 7 ساعت و 27 دقيقه قبلروحشون شاد

13 سال و 29 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبلفاتحه ای نثار روحشون
ممنون عسل. خدا بیامرزه همه رفتگانتون رو.
13 سال و 29 روز و 7 ساعت و 6 دقيقه قبل