دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

محمد_حسینخانی

شاید عکاس.شاید کوهنورد شاید نقاش درباره »
محمد_حسینخانی
مرد - مجرد
امتیاز: 32299

دنبال‌شدگان

(12426 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(619 کاربر)

گروه‌ها

(11 گروه)

بازدید

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت. مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است. پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه. ... مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه. پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه. پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟ * * * * * * * * * * * * * * * مادر: یک تو الآن متأهلی . دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی
در مشاعره

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ....ز پا این بند خونین برکنم نیست

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی
در مشاعره

در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمود .. فکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی
در مشاعره

یکی روبهی دید بی دست و پای. فرو ماند در لطف و صنع خدای

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی
در مشاعره

آن یکی خر داشت، پالانش نبود یافت پالان، گرگ خر را در رُبود

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی
در مشاعره

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است/ که از حادثه‌ی عشق، تر است....

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

گوش کن، دورترین مرغ جهان می‌خواند. شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانی‌ها و صدادارترین شاخه‌ی فصل، ماه را می‌شنوند. پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم، گوش کن، جاده صدا می‌زند از دور قدم‌های تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک‌ها را بتکان کفش به پا کن و بیا. و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه‌ی آواز به خود جذب کنند. پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه‌ی عشق، تر است.

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی!

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

یک روز صبح «بودا»[۱] در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید: - آیا خدا وجود دارد؟ «بودا» پاسخ داد: - بله، خدا وجود دارد. بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید: - آیا خدا وجود دارد؟ «بودا» پاسخ داد: - نه، خدا وجود ندارد. اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود: - خودت باید این را برای خودت روشن کنی. یکی از شاگردان گفت: - استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟ بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد: ‌- چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

اگر طلب دشمن هستی خود را از دوستانت برتر بدان ولی اگر دوست می‌خواهی بگذار دوستانت خود را از تو برتر بدانند . . .

محمد_حسینخانی
zire tigh.jpg محمد_حسینخانی

زیر تی غ!!!!(عکسی از خودم)

محمد_حسینخانی
zire tigh.jpg محمد_حسینخانی

زیر تی غ(نظرتون راجع به عکسم چیه؟؟؟(خیلی دوست میدارم نظرتونو بگید)

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

سلاممممم.من تازه عضو گروه شدم...خیلی میخوامتون

محمد_حسینخانی
zire tigh.jpg محمد_حسینخانی

zire tigh!!!

محمد_حسینخانی
محمد_حسینخانی

امشب بعد 20 روز آن شدم....دلم ئاسه نت تنگ شده بود