محمد سیادت
خـــــدا جـــــون ..... ا اگــــه صــــلاحمیــــــدونی ؛ ایـــــن درحکمـــتت رویکَــــم ببنــــد ، اون در رحمــــتتو بــاز کــــن .... متشــــکـــــرم ... !!!
محمد سیادت
وفای سگ ... نجابت اسب ... عشق مرغ عشق دانایی جغد ... ریز بینی عقاب ... اراده گاو ملوسی گربه ... بلند پروازی شاهین قیمت سنجی موش ... شوخ طبعی میمون ظرافت پرستو ... مقاومت کلاغ خوش آوایی بلبل... لظافت گل ما انسانها به کدامین داشته خود مغروریم ؟؟؟
محمد سیادت
امسال می خواستم به مناسبت پیروزی انقلاب "اسلامی" خونه ام رو چراغونی کنم ، اما حساب کرم با این وضیعت برق ، به صرفه نیست ، منصرف شدم ! خواستم نذری بدم ، اما از قیمت برنج و روغن و گوشت رو فهمیدم و منصرف شدم ! خواستم روی پشت بام الله اکبر بگم ، اما فکر حنجره ام را کردم با این ویزیت دکتر ها ، منصرف شدم ! خواستم توی نت مطلب بزارم ، ولی سرعت نت اونقدر پایین بود که نتونستم عکس پیدا کنم ، منصرف شدم ! خواستم به راهپیمایی برم ، اما یاد بنزین و کرایه ی تاکسی ها افتادم ، منصرف شدم !....زیـــــــــــنگ... .. الان میام دوباره ادامه ی متن رو می نویسم ! آخه زنگ در رو زدن ، الان میام ... ... ... اوه ، دم در چند تا آقای ریشو اومدن ، میگن باید باهاشون برم پایگاهشون ! فکر کنم گرفتنم !
محمد سیادت
یادش بخیر روزای جمعه برنامه تلویزین از ساعت 2 شروع میشد اول برنامه کودک بود تا ساعت 4 بعد فیلم سینمایی شروع میشد همه خانواده مینشستند فیلم ببینند هفته ای یک فیلم سینمایی
محمد سیادت
بیایید اینبار نخندیم!!!!!!!
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند ! به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ، نخند !
...
به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !
به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد ، به راننده ی آژانسی که چرت می زند ، به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند ، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند ، به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد ، به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان ، به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی ، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته ، به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای را پر کنی ، به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ، .............. نخند ، نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمی دانی چه دنی
محمد سیادت
بی هوا ویارت را دارم ...همه را پرسیده ام... هیچ چشمی تو را ندارد
محمد سیادت
چه بسیار دستانی که در دستم ، همه باهم بدرود گفتند . . . ! ولی این سیگار آخر در دستانم میمیرد ، نمیخواهد چیزی جز ، کامهایی که میگیرم . . . !!!
محمد سیادت
دختر کبریت فروش را یادت هست؟ او کبریت را پشت به پشت روشن میکرد من اما سیگارم را ... من و او؛ هر دو، دنبال خاطره هائیم او از سردی هوا مُرد، اما من ... طولی نمیکشد... نگران نباش همه وجودم سردی هوای توست
محمد سیادت
پوکه گلوله روی زمین افتاد...ته سیگار هم دود از دهانه ی اسلحه خارج شد...از دهان مرد هم زمین افتادم. مرد یک قدم جلو امد. نور توی صورتش افتاد...شناختمش... تنهایی ام بود نگاهش کردم نگاهم کرد هر دو خندیدیم چقدر بزرگ شده بود !!!
محمد سیادت
جز روزگار من
همه چيز را سفيد كرده برف....
محمد سیادت
هَمیـــشه میگفتـــــی : مـــــــن ، یه تار مُوی تو را به هیچ کَس نمیــــــدَهم! اینقَدر تار های مویِ مَن را به این و آن دادی تا کَچَــــل شدم ! حـــــــالا برو دســـــت از سر کچلم بردار...میخوام سر به تنت نباشه
محمد سیادت
وای از لحظه ای که یادم میفته یک چیزی رو باید بهت بگم .... اما تو دیگه نیستی......!
محمد سیادت
هر بار که سيگاري ميبينم.. تمام وجودم پر از حسادت مي شود.. آخر يادم ميايد مرا ترک کردي .. ولي او را هرگـــ ز
محمد سیادت
دلم هوای تو را کرده هوای اغوشت و شیرینی بوسه ای که هزار بار دیگر عاشقم خواهد کرد/ اگر می دانستم تنها اگر می دانستم بار اخریست که تو را می بویم که تو را می بوسم اغوشم را پر می کردم از هوای تو برای تمام روزهایی که نیستی/ دلم کودکی بی قرار را می ماند که دستم راخوب خوانده است دروغ های مصلحتی ام را دروغ دروغ می داند/ حالا تو برای همیشه نیستی و دلم هوای تو را کرده چه بی تابانه می گرید این کودک دل حال این روز های من ودل را هیچوقت نخواهی فهمید هیچ وقت . . بیچاره من طفلی دل.......................... (به سربازانی که چشمانی خیس تا ابد انتظارشان را خواهد کشید)