مُجے پاراداکس
امسال عید با تموم خستگیها و بیپولیها و مشغلههای فراوان از همه مدل، مطمئنم که سال خیلی خوبی برای من خواهد بود... ایشالا برای شما هم باشه...
مُجے پاراداکس
برای همسر عزیزم: فقط فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم، اونقدر زنده بمونم، تا به جای تو بمیرم...
مُجے پاراداکس
یارب... آن دلبر شیرین که دادی به مَنَش.... از بَس که نُنُر بود، پس دادم به نَنَش!!!
مُجے پاراداکس
امروز جمعه اینجا شرکت!!! ما فعال!! وی لاو یو یه ذره خرید عید!!!
مُجے پاراداکس
اینجا شرکت!!! ساعت 6:20 عصر!!! وی لاو یو خستگی!!!
این روزا حسابی دلم تنگ شده....
15 سال و 6 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 47 دقيقه قبلدلم واسه خودم تنگ شده....
واسه بچگیا...
واسه شیطنتها...
واسه خندیدنا...
واسه گریه کردنا...
واسه رفاقتا...
واسه خیانتا...
واسه جیغ زدنا...
واسه کتک خوردنا...
واسه آب...بابا...نوشتنا...
واسه توی حیاط مدرسه دویدنا...
واسه مشق و جریمه ها...
حتی واسه عاشقیا...
قهر کردنا...آشتی کردنا...
واسه مامانا...واسه باباها...
واسه همه و همه چیزایی که کلی خاطرات خوب و بد باهاشون داشتم..........
دوباره شعر می گویم و می دانم نمی دانی
15 سال و 6 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبلو شاید هم زبانم لال شعرم را نمی خوانی
دوباره شعر می گویم پس از یک بغض درد آلو د
پس از یک عصر یخبندان خودت که خوب می دانی
هوا بارانی و مرموز و لب هایم ترک خورده
دو چشمم خسته و خشکند چرا هرگز نمی باری؟
صدای پای یک عابر و کوچه خلوت است اما
تو را هرگز نمی بینم و شاید هم نمی آیی...
صدایم کن...... از اینجا سخت بیزارم
چر ا سوهان عشقت را به روح من نمی سایی ؟
خدایم ر ا قسم دادم به چشم ابری ام شاید
به خوابت آیم آن لحظه که تو آشفته می خوابی
در این تنهایی ام بی تو برایت اشک می ریزم
و تو چشم مرا هرگز به یاد خود نمی آری..
غزل می گویم اما حیف که می ماند در این دفتر
غم رسوایی از عشقی که می دانم نمیدانی
غزل هایی که رازم را همیشه فاش می سازند
غزل هایی که می گویم و تو هر گز نمی خوانی
كاهش جان من این شعر من است
15 سال و 6 ماه و 6 روز و 21 ساعت و 9 دقيقه قبلآرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.........
از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام
15 سال و 6 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 46 دقيقه قبلاز های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
قطار شو كه مرا با خودت سفر ببري
15 سال و 6 ماه و 6 روز و 20 ساعت و 45 دقيقه قبلبه دورتر برساني ــ به دورتر ببری
تمام بود ونبود مرا در اين دنيا
كه تا ابد چمداني ست مختصر ببری
ومن تمام خودم را مسافرت بشوم
تو هم مرا به جهانهاي تازه تر ببری
سپس نسيم شوي تو و بعد از آن يوسف ...!
كه پيرهن بشوم تا مرا خبر ببری
مرا به خواب مه آلود ابرهاي جهان
به خوابهاي درختانِِِِ بارور ببری
و بعد نامه شوم من ... چه خوب بود مرا
خودت اگر بنويسي ــ خودت اگر ببری
***
عجيب نيست كه هيزم شكن بياشوبد
درخت اگر كه تو باشي دل از تبر ببري
دوباره زوزه ي باد و شكستن جاده
چه مي شود كه مرا با خودت سفر ببري