مُجے پاراداکس
سوته دلان : بهروز وثوقی: اي خدا قربونت برم تو چقدر دشمن داری دوستات هم كه ما هستيم يه مشت ديونه و عليل و بی دست پا كه تو در حقشون دشمنی كردی....
مُجے پاراداکس
آرامش در حضور دیگران - ناصر تقوایی سرهنگ - اکبر مشکین : یه وقتی بود قدم تو میدون سرباز خونه که می گذاشتم شیپور پادگان نعره می کشید ... چی بود؟ چه خبر بود؟ جناب سرهنگ وارد شده بودن ... ایست خبردار ... من داد می زدم آزاد
مُجے پاراداکس
پسر جهنمی: + تو عاشق شدی، بیا یه آبجو بزن =اوه نه، بدن من یه جور معبده + تو اینو بزن، میشه شهر بازی!
مُجے پاراداکس
روز واقعه : عمرو (سعيد نيكپور) : مسلماني ما سه نسل است و از او هيچ . زيد (عزت الله انتظامي) : آري ، اما من از اسلام او بوي تازگي ميشنوم و از مسلماني تو تنها بوي غرور جاهلي ميآيد . عمرو : ما شصت ساله مسلمانيم . زيد : اين چه تفاخري است كه به ايمان خويش ميكني ؟ كه تو اگر مسلماني از پدر داري ، او اين گنج به رنج خويش يافته است.
مُجے پاراداکس
سلطان: فريبرز عربنيا: خونهمو ... اينجا بود... اينجا پنج تا اتاق... دو تا باغچه و يه حوض بود... بزرگ نبود... اما بود.
مُجے پاراداکس
اجاره نشینها: عباس آقا (عزت الله انتظامي) : اكبر ، بيا بپر برو دكون پيش عسگري ، بهش بگو واسه سي چهل نفر ، چرخ كرده و راسته جور كنه . خس مسشو ، رگ و ريششو قشنگ بگيره صافش كنه . شيشك آجري باشه ها . سوسه موسه بهت نده!
مُجے پاراداکس
هزار دستان : پیروزی رؤیت میشود، حتی اگر در کاسه چشمان من و تو گیاه روییده باشد.
مُجے پاراداکس
دوئل : اسکندر رو به یوسف : پس بیخود نمی گن مملکت افتاده دست بچهها... یوسف :ها کوکا اگه دست شما بزرگا بود که الان عراقیا داشتن دم زاینده رود لب کارون میخوندن...
مُجے پاراداکس
21گرم : مگه ما چند بار به دنیا میآییم، مگه ما چند بار از اين دنیا میریم؟ میگن درست لحظه ي مرگ 21 گرم از وزن آدمي كه داره میمیره، کم میشه. مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟ مگه چی از ما کم میشه؟ مگه چی میشه اگه ما 21 گرمو از دست بدیم؟ با رفتن اون چی میشه؟ مگه چقدر ارزش داره؟ 21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی, وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات 21گرم چقدر وزن داره؟ این 21 گرم که از ما کم میشه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن “بودن” و “هستی” ما چقدره؟ 21 گرم"
مُجے پاراداکس
لاست: جان لاک: به من نگو چه کاری رو نمی تونم انجام بدم!
مُجے پاراداکس
قیصر: قصش درازه، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد ،علی فرصت. آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامونم بود. کریم آق منگل بابا، میشناسیش. آره، از ما نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری. تو نمیری، به موت قسم ما اصلا تو نخش نبودیم. آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایه دربند اومدیم پایین. یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجورو، رو تخت نشسته بودیم داشتیم می خوردیم. اولیو رفتیم بالا به سلامتی رفقا لول لول شدیم. دومی رو رفتیم بالا به سلامتی جمع پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو، اومدیم بریم بالا، آ شیخ خلیل نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا، گفت به سلامتی میتی. تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم. این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی ضامن داراومد بیرون. رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن. پریدم تو هتل. اومدم دم کوچه مهران بقل این نرقه فروشیه. اومدم پایین یه پسره هیکل میزونه، اینجوریه، زد تو سینم افتادم تو جوب. گفتم هتته. گفت عفت. یکی گذاشت تو گوشم. گفتم نامردا. دومیش زد از اولیش قایمتر زد. دست تو جیبم که برم و بیام چشام باز دیدم مریض خونه روسام. حالا ما به همه گفتیم زدیم شومام بگین زده!!!
مُجے پاراداکس
مکس جری هوروویتز (فیلیپ سیمور هافمن): ته سیگارها خوب نیستند چون اونها رو توی دریا میریزند و ماهیها اونها رو میکِشند و به نیکوتین معتاد میشن... داشتم شوخی میکردم چون ته سیگار نمیتونه زیر آب روشن بمونه و البته ماهیها هم جیب ندارند که بخوان فندکشون رو توش بذارند.
مُجے پاراداکس
آژانس شیشهای، عباس (حبیب رضایی) : مو که توقعی نداشتم؛ سرِ زمین بودم با تراکتور؛ جنگ که تموم شد برگشتم سر همو زمین، بی تراکتور.
مُجے پاراداکس
لئون، حرفهای: اگه یه وقت آدم بکشی شبها مجبوری با چشم باز بخوابی!
مُجے پاراداکس
سپتامبر: انسان تنها جانوریه که اون قدر باهوشه که میتونه عمارتی مثل امپایر استیت بسازه واون قدر احمقه که خودشو رو از اون بالا میندازه پایین