دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

arash
مرد - مجرد

دنبال‌شدگان

(93 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(196 کاربر)

گروه‌ها

(7 گروه)

بازدید

arash
arash

دربارهٔ آینده صحبت کنید. سعی کنید در استفاده از کلمات، آنهائی را انتخاب کنید که در آن علامتی از تحقق آرزوهای شما وجود داشته باشد. سعی کنید قالب های فکری نادرست کلمات منفی را درون خود ویران کنید و هنگام سخن گفتن از قدرت نفوذ کلام خود، نهایت بهره را ببرید. با کلمات امیدوار کننده، در خود شور و شوق ایجاد کنید. شما هم حتماً در اطراف خود به افرادی برخورد کرده اید که معروف به منفی بافی هستند؟ آیا هرگز دقت کرده اید که همین افراد تا چه میزان (نسبت به دیگران) بیشتر دچار بدشانسی و بد بیاری می شوند؟ فکر می کنید علت چیست؟ مسلماً علت این امر، منفی بافی درونی خود آنهاست. در گذشته وقتی قصد انجام کاری را داشتند می گفتند: نفوس بد نزنید یا نفوس خوب بزنید. این اصطلاح نیر دقیقاً به همین اصل باز می گردد که شما با کلام خود می توانید روند حوادث را به میل خودتان تغییر دهید.

arash
arash

ناامیدی دیواری است محکم، که پشت آن یک پرتگاه است. و امید جاده ای است روشن که به مقصود نهایی، منتهی می شود.

arash
arash

امیدوار باشید (امید، همان ایمان است) امید یکی از زیباترین وجوه ذهن شماست و ناامیدی بدترین جنبه آن است. هنگامی که از رویدادی ناامید می شوید در واقع درهای ارتباط خود را با خداوند می بندید، در حالی که وقتی به آینده امیدوارید و دعا می کنید، رحمت خداوند را به سوی خود می کشید. اگر می خواهید در این آینه کروی، آنچه به سویتان می آید زیبا و شادی بخش باشد، همان طور بیندیشید. اگر انتظارات منفی و بدبینانه داشته باشید به طرف بدبختی و اتفاقات نامطلوب خواهید رفت ولی اگر انتظار بهترین ها را داشته باشید و ذهن خود را مملو از تصاویر و اتفاقات مثبت و زیبا از آینده نمائید برای شما همان اتفاق مثبت رخ خواهد داد.

arash
arash

● تصاویر ذهنی شما، به سوی شما باز می گردند. زندگی مانند آینه ای است که همیشه تصویر ذهن خودتان را منعکس می کند. افراد مثبت، مهربان، شاد و باگذشت، دنیا را مانند خودشان شاد و دلنشین می بینند و افراد منفی، غمگین، ناراضی و کینه جو تصاویر سخت و تاریکی در آن خواهند دید.

arash
arash

خندیدن یک نیایش است اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد، به آرامشی عظیم دست می یابی! کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند. کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است! شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود! غم اگر تقسیم شود،نصف می شود! همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم! یادت باشه!انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند! کمی موسیقی گوش کن،برقص،بخند(حتی به زور)، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را! فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی! بالاخره می گذرد،امتحان کن! بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف!

arash
arash

--------------------------------------------------------------------------------- دم غنیمت شمار تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست کاين دم که فرو برم برآرم یا نه فردا علم نفاق طی خواهم کرد با موی سپید قصد می خواهم کرد پيمانه عمر من به هفتاد رسید اين دم نکنم نشاط کی خواهم کرد امروز ترا دسترس فردا نيست و انديشه فردات به جز سودا نيست ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست خیام,,,

arash
arash

من دلم مي‌خواهد خانه‌اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوست‌هايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسي مي‌خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دل‌هاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست... بر درش برگ گلي مي‌کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي‌نويسم اي يار خانه‌ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست ؟ " (( فريدون مشيري ))

arash
arash

درخت و تبر سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند ! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ... به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود ! سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ... مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ... خشک شدم .. --- بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه .. تا مطمئن نشدی تبر نزن ! احساس نریز!! زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود ....

این ارسال را بازنشر کرده است.
arash
arash

آب بكش و وضو بساز دزدى به خانه احمد خضرویه رفت و بسیار بگشت ، اما چیزى نیافت كه قابل دزدى باشد . خواست كه نومید بازگردد كه ناگهان احمد، او را صدا زد و گفت :اى جوان !سطل را بردار و از چاه ، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چیزى از راه رسید، به تو بدهم ؛ مباد كه تو از این خانه با دستان خالى بیرون روى ! دزد جوان ، آبى از چاه بیرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند. روز شد . كسى در خانه احمد را زد . داخل آمد و 150 دینار نزد شیخ گذاشت و گفت این هدیه ، به جناب شیخ است . احمد رو به دزد كرد و گفت : دینارها را بردار و برو؛ این پاداش یك شبى است كه در آن نماز خواندى . حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضایش افتاد. گریان به شیخ نزدیك تر شد و گفت : تاكنون به راه خطا مى رفتم . یك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم ، خداوند مرا این چنین اكرام كرد و بى نیاز ساخت . مرا بپذیر تا نزد تو باشم و راه صواب را بیاموزم . كیسه زر را برگرداند و از مریدان شیخ احمد گشت .

arash
arash

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌ گاهِ عشق می‌آورد آن ‌چه فدا کردنی ‌ست فدا می‌کند آن چه شکستنی ‌ست می‌ شکند و آن‌ چه را تحمل‌ سوز است تحمل می‌کند اما هرگز به منزل‌ گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

arash
arash

تا موهایم را بافتی خیال بافیم شروع شد... فکر کردم همیشه کسی هست آنها را شانه کند بوی دستانت روی سرم مانده هنوز!!! می بینی من ان قدر ها هم خیالباف نیستم، خودت موهایم را بد عادت کردی... از وقتی که رفته ای دیگر شانه نمیخورند از دست های من!! موهایم بهانه ات را میگیرند ...

arash
arash

دلت تنگ یک نفر که باشد تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد. . . ... ... تو دلت تنگ است. دلت برای همان یک نفر تنگ است. تا نیاید تا نباشد هیچ چیز درست نمی شود...

arash
arash

دل کوچولو دل دیوونه /دیگه نرو از خونه /پشیمون میشی پریشون میشی نمیدونی دیوونه بیرون از خونه دلا همه سنگ هر چی میبینی رنگه و نیرنگ تو مثل یه پر میبردت باد حتی یادتم میبرند از یاد ............

arash
arash

چــه پـر جـرأت و مغرور مـی شـود در بـرابـرت ؛ کـسـی کـه مـی فـهمد : از تـهِ دل دوسـتش داری ... !!

arash
arash

از دل بی حوصله غمگین شدم تشنه ی دلداری و تسکین شدم تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز عقل هِنِم زد که خودت رو نباز عشق باید پادرمیونی کنه ، تا آدم احساس جوونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه ***** موی سپیدو توی آینه دیدم ،