پیش خودش گفت: این گونی خیار را میبرم و با پولی که برای آن میگیرم، یک مرغ میخرم.
مرغ تخم میگذارد، روی آنها مینشیند و یک مشت جوجه در میآید،
به جوجهها غذا میدهم تا بزرگ شوند،
بعد آنها را میفروشم و یک گوسفند میخرم،
گوسفند را میپرورم تا بزرگ شود،
او را با یک گوسفند جفت میکنم،
او تعدادی بره میزاید و من آنها را میفروشم.
با پولی که از فروش آنها میگیرم، یک مادیان میخرم،
او کره میزاید، کرهها را غذا میدهم تا بزرگ شوند،
بعد آنها را میفروشم
با پولی که برای آنها میگیرم، یک خانه با یک باغ میخرم.
در باغ خیار میکارم و نمیگذارم احدی آنها را بدزدد.
همیشه از آنجا نگهبانی می کنم.
یک نگهبان قوی اجیر میکنم، و هر از گاهی از باغ بیرون میآیم و داد میزنم: آهای تو، مواظب باش.
آن فرد چنان در خیالات خودش غرق شد که پاک فراموش کرد در باغ دیگری است و با بالاترین صدا فریاد میزد.
نگهبان صدایش را شنید و دواندوان بیرون آمد، آن فرد را گرفت و کتک مفصلی به او زد. بيچاره تازه فهميد كه همش رويا بوده است.
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،...
خواست فرود آید، ترسید.
باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد…
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم…
قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد.
یک يارو داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يه جور عجيب غريبي .
اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك مَرد با سگش راه ميره، بعد ازاون هم يك صف 500 متري از ملت دارن دنبالشون ميكن.
يارو ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه :
تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟
مَرده ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد!
مَرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر مَرده راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه :
ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوال ها نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟!
مَرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر، ميگه : برو ته صف.
يك انگليسي ؛ يك آمريكايي و يك يارو مردند و همگي رفتند جهنم
فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده
مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد...
سپس گفت:
خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟
شيطان 5 ميليون دلار خواست..
5 ميليون دلار !!!!!!!
انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست
فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با امريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
او تماس گرفت!!
و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟
شيطان 10 ميليون دلار خواست...
10 ميليون دلار!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست...
و اما يارو خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با كشورم تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم
او با كشورش تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد
سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟
شيطان گفت:
1دلار......
فقط 1دلار؟!!!!
شيطان گفت بله خب...
از جهنم به جهنم داخليه !!!!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود.
مادر دختر بچه 26 انگشتی می گوید وجود انگشتهای اضافی در دست و پای فرزندش امتیاز منفی به شمار نمی رود.
پیو مین مین سویی 26 ساله معتقد است وجود انگشتان بیشتر مفید بوده و می گوید فرزندش توانایی بیشتری برای انجام کارها پیدا کرده است که در انسانهای معمولی دیده نمی شود.
لیاتی مین دختر 26 انگشتی تواناتر از یک فرد معمولی بوده و مادرش قصد دارد نام وی را در کتاب رکورد داران به ثبت رساند. لیاتی مین از هنگام تولد 12 انگشت دست و 14 انگشت پا داشته و بعنوان دارنده پرشمارترین انگشت دست و پا مشهور شده است.(تصور کنید چنین فردی موقع تایپ کردن با کیبورد چقدر سریعتر از سایرین می تواند این کار را انجام دهد.) مادر وی این عارضه را نه تنها نقصان نمی داند بلکه می گوید دخترش از تمام انگشتها به نحو احسنت استفاده می کند.
مادر و دختر 16 ماه اش در خانه ای چوبی در جنوب منطقه اوکالارپا در حومه یانگون در میانمار زندگی می کنند و همسایه شان مشوق اصلی شده تا نام دختر 26 انگشتی را در گینس به ثبت رساند. آنها خوانده اند که رکورد فعلی متعلق به فرد هندی است که 12 انگشت دست و 13 انگشت پا دارد. مادر دختر 26 انگشتی می گوید فرزندش بهتر از سایرین وسایل را با دستان خود نگه می دارد و چیزی از دستش به زمین نمی افتد، چرا که داشتن انگشت بیشتر وی را قوی تر و محکم تر نشان می دهد.
پولیداکتالیسم نوعی عارضه نادر در علم پزشکی به شمار می اید که در آن تعداد انگشتان دست و پا بیشتر از 20 شده و حتی به صورت موازی در هر دست یا پا دیده شود که در مورد لیاتی مین این کاملا صدق می کند ولی عارضه محسوب نمی شود. در برخی جوامع جراحی انگشت اضافه در کودکی نیز صورت می گیرد و این زمانی است که مثلا یکی از دستها یا پاها تنها یک انگشت اضافی داشته باشد.
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب.
کشیش پیش خود گفت:
«من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدام یک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد، یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند.
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد...
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
« خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد! »
الف- زود با هم میرین تو مغازه و تمام حقوق یه ماهتو دو دستی تقدیم صاحب مغازه می کنی و تا آخر اون ماه غذاهای طبیعی از قبیل باد و نور و هوا و ... می خورین!
ب- تا خانوم میاد اون لباسو نشونت بده خودتو به کوچه علی چپ میزنی انگار نه انگار که با تو بوده ! یه جوری مثل برق و باد از اونجا دورش میکنی و تا اون لباس از مد نیفتاده به اون منطقه بر نمیگردی!
مردی از این که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کر. ولی تا به خانه رسید، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت... آخر شب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟
زنش گفت: آره.
مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!
پس از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم
سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس مي کرديم...
مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از
ماست...اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يه
زندگي رويايي کافيه...بچه مي خوايم چي کار؟...در واقع خودمونو گول مي زديم...
هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...
تا اينکه يه روز
علي نشست رو به رومو
گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم...خيلي سريع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر
تو رو همه چي خط سياه بکشم...علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس
راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...
گفتم:تو چي؟گفت:من؟
گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟
برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...
با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره...
گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...
گفت:موافقم...فردا مي ريم...
و رفتيم...نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من
بود چي؟...سر
خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصت
فکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...بهمون
گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...
يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره
هردومون ديد...با
اين حال به همديگه اطمينان مي داديم
که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...
بالاخره اون روز رسيد...علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو
مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...داخل ازمايشگاه شدم...
علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟
که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از
ناراحتي بود...يا از
خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي
شد...تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش
گفتم:علي...تو
چته؟چرا اين جو
سلام مصطفی جان...
15 سال و 6 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 57 دقيقه قبلسلام ...!!!
15 سال و 6 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 53 دقيقه قبلبه به! سلام
15 سال و 6 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 49 دقيقه قبلسلام...!!!
15 سال و 6 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 47 دقيقه قبلسلام معتاد
15 سال و 6 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 46 دقيقه قبل