تنها #دلخوشی_م اینه که ... به دستهای ِ یه #خدای_بزرگ تکیه داده ام ... که هرگاه #اشک می ریزم با دستاش اشکمو از رو گونه هام جمع می کنه ... و حس قشنگی رو بهم هدیه می کنم ... اونم حس ِ عشق به #پناهگاهش ِ ...
یه #خاطره : یه روز #مامان ِ بنده داشتن با چرخ خیاطی ملحفه می دوختن ... هی دوختن و هی دوختن ... و همچنان می دوختن ... که برگشت به من گفت این قرقره عجب قرقره ایه ... چقدر با برکته تموم نمیشه ... تا اینو گفت به جوووووون ِ خودم که همون آن، قرقره از وسط دو نِص شد ... واز اونجا بود که من به نیروی عجیب چشم ایمان آوردم
در دورترین و #بی_هیاهوترین نقطه یِ دنیا دلم یه کلبه یِ #متروکه داره ... که توی خرابه هایِ این کلبه گنجی پنهانِ به نام *#محبت* ... گنجی که ارزشش درک نشه در خرابه نفهته س تا ابد
محی جونم دلم بدجور از زمونه و کاراش و دلگیریاش گرفته کاش می شد این حسه بدو از خودم دور کنم دلم میخواست تنها دمه دریا بودمو تاجایی که میتونستم اشک میریختم.
پروفــت قَشنگهِ ;X
12 سال و 11 ماه و 1 روز و 12 ساعت و 4 دقيقه قبلموفــق باشی -/35/-
مرسی عزیز ...


12 سال و 11 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 43 دقيقه قبل