دوستــــ دارم این نبــــودن را...این شناختـــه نشـــدن را...این ندیـــده شدن را...دوستــــ دارم این را که خودم نبـــاشم....آدمــی دیـــگر باشم....دوستـــ دارم این #مجــــازی بودن را...
نگرانم... نگران حرفهایــــی که در دلتــــ نگه می داری و نمی زنـــــی ... حرف هایــــی که فـــردا برای تــــو غـــده و بــرای من #عقـــده می شونــــد...!!
چهره ام #سرد است، دیــر دل می بازم به لحظه ها، حتی #عاشقی کردن نمی دانم، #دلبر-خوبی-نیستم، من موجود کوچک 21 ساله ای هستم که زندگیش در مسیر جربان آب جاری است، درست مثل یک #ماهی-مرده و این کلافه اش کرده ، دخترکی که دانه های اشکش بی شمارند و دلش شیشه ی ترک خورده ای است که سراغ بندزنی ماهر می گردد ، دخترکی که در #جمعهای-شکلاتی لبخندش را فراموش نمی کند و در خلوت به اندازه ی تمام لبخندهایش #اشک می ریزد ، دخترکی که سادگیش را خط خطی ترجمه می کنند و خوشبین بودنش را به سُخره می گیرند، دخترکی که بی توقع می بخشد و محبتش را ادا می دانند، دخترکی که بیزار است از #غمگین کردن دیگران، بارها گفته ام که نقش بازی کردن نمی دانم ، اگر #خــوبم اگر #بـد ، اگر فریــاد می زنم یا اگر اشتباه های واضح کودکانه می کنم ، اگر عاقل نیستم ،اگر ناخواسته دلی می شکنم، #خود-واقعیم-هستم ، مـــرا ببخشید، #من-یواشکی-های-کـــمی-دارم !!
از #سانسور ِ احساسی خسته ام. . .
13 سال و 6 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبل