˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبــــان از پي من تنـــــد دويد سيـــب را دســــت تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفـــتي و هنـــــــــــوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چــــرا باغچه كوچك مــــا سيب نداشت ...!؟ *** حمید مصدق
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
سلامتی اونایی که هستند.... سلامتی اونایی که نیستند.... سلامتی اونایی که منتظرند..... سلامتی اونایی که منتظرشونی.... سلامتی اونایی که یه روز بر می گردند.... سلامتی اونایی که شاید یه روز برگردند ..... سلامتی اونایی که مطمئنی دیگه بر نمی گردند ..... سلامتی اونایی که اگر هم برگردند دیگه مال تو نیستند .....
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
حکایت من،حکایت کسی بود،که عاشق دریابود،اماقایق نداشت!دلباخته سفر بود،اماهمسفر نداشت!حکایت کسی بودکه زجر کشید،اماضجه نزد ! زخم داشت اما ننالید!گریه کرد، امااشک نریخت! حکایت من،حکایت کسی بودکه پراز فریادبود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود