Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
باز باران بی ترانه میخورد بر روی شانه یادم آرد بی کسی را یادم آرد من که بودم با که بودم از چه رو تنهای تنها گوشه ی شهری نشستم یادم آرد دل غمین است آخر عشقت همین است ...آه باران باز باران گریه ی ابر بهاری رفتی و تنها نشستم روزهای بیشماری روزهایی سرد و تاریک در درون کوچه هایی سرد و تاریک یادم انداخت کودک عشق تو بودم کودکی دیوانه بودم مست بودم هست بودم شیره ی جانم کشیدی کودکم را سر بریدی رفتی و با جان دیگر پر کشیدی و پریدی آه باران جان من را باز بستان باز بستان باز بستان جان من را
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست/ ببین مرگ مرا در خود که مرگم هم تماشاییست
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
مردن می کنی/ اگر سفر نکنی/ اگر چیزی نخواهی/ اگر به اصوات زندگی گوش ندهی/ اگر از خودت قدر دانی نکنی
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
گرومپ، گرومپ، گرومپ... آری این قلب من است كه در سینه ی آن پرنده ی كوچك شادمان می تپد /آه ه ه ه ه /امروز چقدر خوشحالم!!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
به تو عادت کرده بودم/ اي به من نزديک تر از من/ اي حضورم از تو تازه /اي نگاهم از تو روشن
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
شايد آخر دنياست /كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
با تو گفتم : "حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم!
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
فریاد میکشم از فرار خویش فــریــاد فــــریــاد ! ! ؟ ؟ نماز میگزارم ، سجده می آعازم، شاید این کریه منظر این جنس نا قریب، این سیاهی سفر از تن بــدر شود . . . خسته می شوم سکوت می کنم ، با دلم سکوت می کنم شاید بشنوم صدای خــــدا را . . . ! ؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
ما را در کدامین باغ سر بریده اند ؟ شاید این دود نیست، نیست گوشت سوخته منست که چشمانت می آزارد درنگ جایز نیست آواز گرگ ، بی تابی ما باید باشد به هراس ! ! یا مقاومت اختیار می کنی تا دریدن چشمان خون گرفته ی بیداد در شب بارانی از فریاد . . . ! ! ؟ ؟
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ! … ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده...
Ŧ̊̊̊̊ نـــــــازِِِِِِِ...
عشق تنها کار بی چرای عالم است چه، آفرینش بدان پایان می گیرد معشوق من چنان لطیف است، که خود را به “بودن” نیالوده است، که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ، نه معشوق من بود، دکتر علی شریعتی