yasharkhaan
وقتی هنوز یه سالت نشده پدر مادرت هی میگن بگو بابا.. بگو مامان الان میگی مامان.... میگه زهر مارو مامان !
yasharkhaan
همیشــــ ـــ ـه از آمدن ِ نــ بر سر کلماتــــــ ـــ ـ مـی ترسیــدَم ! نـ داشتن ِ تو ...نـ بودن ِ تو ... نـ ماندن ِ تو ... . . . کــاش اینبــار حداقل دل ِ واژه برایــــ ـــ ـم می سوختـــــ ـــ ـ و خبــری مـی داد از نـ رفتن ِ تـــو ..
yasharkhaan
دونهی برف مثل تمام دونههاي برف در آسمان متولد شد و در همان لحظهی تولد، مثل تمام دانههاي برف ديگر فرود آمد. دونهی برف همينطور كه داشت فرود ميآمد، خيالپردازي ميكرد: «من از اين ابر ميگذرم. از ابر بعدي ميگذرم. بعد همه من را از زمين ميبينند. همه ميايستند تا من را ببينند. در همه جا ترافيك ميشود. دهن همه از ديدن من باز ميماند. قطارها از ريل خارج ميشوند. ماشينها تصادف ميكنند. عابرين پياده همه به هم ميخورند و روي زمين ميافتند و چيزي نميگذرد كه از اين عابرين پيادهی نقش زمين، يک تپه درست ميشود و من بدون توجه به اين همه سينهچاك و كشته و خرابي، به آرومي از برابر همهی چشمها خواهم گذشت».دانهی برف در خیالات خود سیر میکرد که صداي آوازي كه از سمت راستش ميآمد، رشتهی خيال او را پاره كرد. او به سمت راست نگاه كرد و در كمال وحشت، دانهی برف ديگري را ديد که از او خیلی بزرگتر و زیباتر بود و با سرعت بیشتری نسبت به او به سمت زمین حرکت میکرد. دونهی برف با اندوه گفت: «بايد كاري كنم، وگرنه كسي نيم نگاهي هم به من نمياندازد» دانهی برف با خود گفت: ( چیزی دیگر به زمین نمانده ...
yasharkhaan
عادت ِدلشکستن، شاید از جواب دادن به همین سوال احمقانه آغاز میشود: «کوچولو، مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟