دونهی برف مثل تمام دونههاي برف در آسمان متولد شد و در همان لحظهی تولد، مثل تمام دانههاي برف ديگر فرود آمد. دونهی برف همينطور كه داشت فرود ميآمد، خيالپردازي ميكرد: «من از اين ابر ميگذرم. از ابر بعدي ميگذرم. بعد همه من را از زمين ميبينند. همه ميايستند تا من را ببينند. در همه جا ترافيك ميشود. دهن همه از ديدن من باز ميماند. قطارها از ريل خارج ميشوند. ماشينها تصادف ميكنند. عابرين پياده همه به هم ميخورند و روي زمين ميافتند و چيزي نميگذرد كه از اين عابرين پيادهی نقش زمين، يک تپه درست ميشود و من بدون توجه به اين همه سينهچاك و كشته و خرابي، به آرومي از برابر همهی چشمها خواهم گذشت».دانهی برف در خیالات خود سیر میکرد که صداي آوازي كه از سمت راستش ميآمد، رشتهی خيال او را پاره كرد. او به سمت راست نگاه كرد و در كمال وحشت، دانهی برف ديگري را ديد که از او خیلی بزرگتر و زیباتر بود و با سرعت بیشتری نسبت به او به سمت زمین حرکت میکرد. دونهی برف با اندوه گفت: «بايد كاري كنم، وگرنه كسي نيم نگاهي هم به من نمياندازد» دانهی برف با خود گفت: ( چیزی دیگر به زمین نمانده ...
و دانه برفهای بسیاری از من سریعتر و جلوترند. من میخواستم اولین برفی باشم که به زمین میرسم اما حالا...) احساس کرد که دیگر رمقی برای ادامه ندارد. دانهی برف با خود گفت: درست است که نمیشود اول باشم؛ اما نمیخواهم که آخر هم باشم. من میخواهم فرود باشکوهی داشته باشم و مثل یک قهرمان، همهی تلاشم را بکنم. کمی آرام گرفت. نفسی تازه کرد و به راه دوباره بازگشت. اندکی بر سرعت خود افزود و از چندین برف دیگر سبقت گرفت. دانهی برف به زمین نزدیک شد. حالا خانهها پديدار ميشدند. سعی کرد آرام و خونسرد باشد. او کودکانی را دید که چشمانشان برق میزد و فریاد میکشیدند (داره برف مییاد). دانهی برف احساس کرد که چقدر از برف بودن خود راضی است. احساس کرد، زبیا و پیروز است. لبخندی زد و آرام بر کلاه آبی پسرکی نشست.
15 سال و 6 ماه و 10 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبل