@یک آقایِ مثلا نویسنده زمان خیلـــــــــــــی زود می گـــــــــــــذره..من چقدر خوش بختم تو نت دوستای چندین ساله مثل شما دارم..10 سالگیشُ با هم جشن بگیریم
یه استاد روانشناســــی داشتم می گفتن:: هروقت دلت گرفت عاشق شدی تو کار و زندگیت شکست خوردیدلت شکست تمومه احساست رو به صورت نامه بنویس و بعد از اینکه نوشتی کاغذ رو پاره کن..حکـــــــــایتِ منو دنبالرم شده حکایتِ همــــــــون نامــــــه های بی مقصـــد..می نویــــــــــسم و می نویســـــــم تا سبُـــــک شم بعد چرک نویسارو پاره می کنم و پستارو دیلیـــــــــــت
هجدهمین بهار زندگـــــــــــــیت مبـــــــــــــــــارک دخترِ آخرِ زمستــــــــون ..دخترِ اولِ بهـــــــــــــــــــار..
زندگیت پر از شادی باشه تموم آرزوهای خوشگلت برآورده بشه ..یک سال به آرزوهات و روزای خیلی خوب نزدیک تر شدی..موفق و سلامت باشی
ساعت 9 رفتم گلزار شـــــــــــــــهدا بعد تو تاریکــــــــــــــــــــی مزار شــــــــــــــــــــــــــــهدای گمنام رو پیدا نمی کـــــــــــــــــــــــردم.. ..اومــــــــــــــــــــــدم سوار ماشینم شم دیـــــــــــــــــــدم یا خـــــــــــــــــــدا استارت نمی خوره تو تاریکی رفتم دفتر بسیج تو مسیر که قدم می زدم دیدم یه پراید داره می آد اول ترسیدم 5 تا مرد تو پراید منم یه دختر تنها بعد دیدم بی سیم دستشونه بنده خــــــــــــدا ها اومدن ماشین رو هول دادن داخله محوطه بعد از 20 دقیقه خودش درست شد..
محتاجم به دعا..من برعکس تنهایی می رم و دیر وقت البته اینجا اولین بار بود رفتم چون دو تا شهید گمنام تازه آوردن.. خوبا و بی ادعاها رفتن یا آرزو می کنن نباشن.. سر پل صراط اون دنیا یقه ی خیلی ها که موندن و ...گرفته می شه...
می خواستم بنشونمشون رو تختم پاهاشون کنده شد..عروسک قدیمیا هیدرولیک نبودن
اینا مثلا دانش آموزای مدرسه بودن که به لطف داداشم از زیر آوار نجات پیدا می کردنبقیشونم زیر اوار موندن تلف شدنمنم خانوم معلم می شدم