بازی با کلمات و دِل واژه ...
گاهی حسادت میکنم به دخترکی که هر سحر با نوازش دست های مادرش از خواب بیدار میشود
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
فاحشه ام ؟! چون مردی را بی مهابا دوست میداشتم ، چون عشقی را طلب کردم . آیا همه فاحشه های دنیا اینچنینند...؟؟؟(خودم)
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دیگرم گرمی نمی بخشی ، عشق ای خورشید یخ بسته....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
لام تا کام سخنی نخواهم گفت مگر باز بگویی دروغ هایی را که می گفتی
چه سخته
چه سخته هی با خودت بگی الان میاد، نیم ساعت دیگه میاد ، یه ربع دیگه میاد ؛ بعد بفهمی اصلا نمیاد....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نیست ، هرچه میگردم نیست ، گویا آب شده به زمین فرو رفته این دوستت داشتم لعنتی ..... (خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
الان آماده نشستم یکی نگام کنه بزنم زیر گریه ، این بغض لعنتی داره خفم میکنه....
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
سیگارم را خاموش کردم ، عکس ها را روی میط گذاشتم چشم هایم را بستم و رد پایت را درونم دنبال کردم ، باز به همان بن بست همیشگی رسیدم . چشم هایم را باز کردم و یک نخ دیگر روشن کردم.....(خودم)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
تجربم بهم میگه : بمیری که دیگه نخوای تجربه کنی...
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
به غروب جمعه که میرسیم ، آرزوی مرگ میکنم....
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
میدونی ؛ میدونم که نمیدونی.....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
تیشه ات را ببر ؛ خوب ریشه ام را زدی....!!!

14 سال و 2 ماه و 28 روز و 19 ساعت و 6 دقيقه قبل