Jangal
گفت: احوالت چطور است؟... گفتمش: عالی است مثل حال گل!.... حال گل در چنگ چنگیز مغول
Jangal
نمی دانم به چه باید فکر کنم... بودنت، به رفتنت، به این شهر، به این صداهای بی رمق یا به این حافظه ی لعنتی...هیچ وقت نفهمیدم تو که رفتی چرا من ماندم.
Jangal
بعضی وقتا بدجور می ترسم... بدجور
Jangal
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم...راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
Jangal
چرا وقتی دروغ میگی و من لبخند می زنم فکر میکنی خرم خب یه بارم فکر کن دارم به خریت تو لبخند می زنم....
Jangal
در پرده ی اسرار کسی را ره نیست... زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست...جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست... می خور که چنین فسانه ها کوته نیست
Jangal
تمام زندگی به زبانی حرف زدم، نگاه کردم و شنیدم که فقط همدرد ها بشنوند و بفهمند و دلداری دهند... حالا باید باز هم زبان دیگری بیاموم
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 10 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 36 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 23 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 14 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 12 دقيقه قبل