نونا
بعضی از آدما " خـــــــــــــــــــوب نمی بینن " ؛ اما بدتر از اون اینه که : " بعضی دیگه ، خوبـــــــــــــــــــــــی رو نمی بینن " !
نونا
زند گی را باید از گرگ آموخت وبس ، گرگ با همنوعانش شکار میکند خو میگیرد زندگی میکند.... ولی چنان به آنان بی اعتماد است ، که شب هنگام خواب با یک چشم باز میخوابد
نونا
شاخ که باشی جات رو سره گاوه............ نه روسر ما!
نونا
ینی عاشق اون دسته از پسرام ک اینقدر با حجب و حیا هستن ک وقتی از ی دختری خوششون میاد تو کلاس فوری جزوه لازم میشن...
نونا
رابـطــه ايجــاد کـُن ، ولــي واردِ رابطــه ي کســي نشــو .. " حيــوانات هـم ، بــه جـُفـت هــاي يکــديگــر کــاري نــدارنــد "
نونا
این است دنیایی که برای دیدنش به شکم مادرانمان لگد میزدیم...!
نونا
هیچوقت آرزوی "افتادن" چیزی را نداشته ام ، حالا برای اولین بار میخواهم : " لطفا بیفت " ، ای زیـــــــــباترین اتفاق زندگی من !
نونا
درزمیـــن عشــــــقـے نیســـت،کہ زمیـــنت نزند آســـــمان رادریــــاب
نونا
فاجعه رفتن او چیزی را تکان نداد من هنوزم چای میخورم، قدم میزنم، هستم!!!!! اما تلخ تر... تنها تر.... بی اعتماد تر...
نونا
اینـــو آویــــــــــزه گوشت کــن...! مگـــه نخوآستــی بــــری؟!! پس اینکــــه گــــریــــــــه می کــــنم یــآ نـــه! اینــکه شــــآدم یــــآ نـــه! اینکـــه مواظب خــــودم هستــم یـــآ نــه! بـه خــودم ربط دآره تـــو کـــه بـــه خــــواسته ات رسیـــدی... رفتـــی... پس دیگــــــــه هیچی نگو
نونا
خدایـــــــــــــــــــــــا ! شنیدهــــ بودمـــــ رحمتتــــــــ بــــــی پایان استـــــــ ولـــــی گمــــــان نمیکـــــــردم اینچنیــــــــن شبیهـــــ یکـــ معجزهـــــ بود ! اینـــــــ بــــــــــآر او برگشتــــ امـــــــا ... . . .. .. .. . . منـ نخواستمشــــ ....
نونا
آنقدر در تـــــــــــو غــرق شـــده ام.. که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى احســـاس خیانــت میـــکنم!! عشـــــــــــق یعنى همین...
نونا
نمیدونم امشب بهونه اولین اشکت چیه؟ اما اگه واسه آخریش بهونه نداشتی منو دعا کن
نونا
یک مرد معمولی سعی میکنه حس حسادت خانم خودش رو نسبت به خانم های دیگه تحریک کنه... اما یک جنتلمن واقعی سعی میکنه حس حسادت خانم های دیگه رو نسبت به خانم خودش تحریک کنه.... لطفاً جنتلمن باشید!! —
نونا
چهقدر تو را دوست دارم! چهقدر به نفس تو در کنار خودم احتیاج دارم! چهقدر حرف دارم که با تو بگویم! امّا افسوس! همهی حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی: «امروز خسته هستی.» یا: «چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم: «دیگر کی میتوانم ببینمت؟» و یا تو بگویی: «میخواهم بروم. من که هستم به کارت نمیرسی.» من بگویم: «دیوانهی زنجیری! حالا چند دقیقهی دیگر هم بنشین!» و همین! همین و همین! تمام آن حرفها، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه میکشد تبدیل به همین حرفهاو دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت میاندازد؛ وحشت از این که رفتهرفته تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پر و بالی بزند، گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.