واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
میدانی... یک وقتهایی باید روی یک برگ کاغذ بنویسی: تعطیل است... و آن را بچسبانی پشت شیشه افکارت و به خودت استراحت بدهی.. دراز بکشی.. دستهایت را زیر سرت بگذاری.. بیخیال سوت بزنی.. به آسمان خیره شوی.. در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیده اند.. با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند...
قدم زدﮯ بر کویرِ تفتیده ﮯِ دلم ، جا پاﮯِ قدم هایت ، هر دم ، ""گلـﮯ"" روئید و مـטּ مستِ رایحه ﮯِ قدم هایت شده ام ... ~>بد مستـﮯ مـﮯآورد تنفس در هواﮯِ گامهایت ... تـو شـعـار عیـنـیـت یافتـه ےِ منـﮯ ، مرد حاکم بر {♥} َم ...
هـــــــی لعـــنتی میخواهم توصیفـــــــ ات کنم... خیاطــــ نبودی... اما خوب وصلـــه های جور واجـــــور به من زدی آشپـــــــــــز نبودی.. اما چه آش چــــــــربی برایم پختــــــــــی کفــــــــاش نبودی.... اما چه به اندازه کفش رفتن ام را دوختـــــــی ومــــــــــــن... دیوانه نبودم.... اما چـــــه دیوانه وار دوست اتـــــ - ـ میدارم هنـــــــــــوز..
برایم کـــف زدند در آغوشـ ـم گرفتند تایید و تشویقـــم کردند که آخر فراموشت کـ ـردم دیگر تا ابد بر لـ ـبانم لبخندی تَصنعے مهمان است اما بین خودمان باشد ، هنوز تنها دلبرکم تو هستے
نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را بگذار در حال خودم باشم به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم پس بگذار با تنهایی تنها باشم در خلوت خویش با غمها باشم نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 12 روز و 7 ساعت و 49 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی