محـــمد
دستانم تشنه دستان تو .....................شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت
محـــمد
زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت......
محـــمد
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،....... از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند..............، آدمیت مرده بود، گرچه آدم زنده بود!
محـــمد
بیهوده خود را به دردسر می اندازی که پایانش معلوم نیست.
محـــمد
دلتنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست / ...............در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست /.................... با عشق تو شب را به سحرگاه رسانم /................ بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست .
محـــمد
گاهى مجبورى بغضت رو با یه لیوان آب فرو ببرى و بگى: خدا بزرگه . . . اما.... اما این بغض وقتی میاد سراغم که روزه ام... آی خدااااا
محـــمد
کوچه ای را بود نامش معرفت ................/ ساکنینش بامرام از هر جهت .............../ گرچه بن بست بود مثل قلب من .............../ آخرین خانه تو بودی خوب من .