جلو آینه . . .
خط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .
قلبم کاروانسرایی قدیمی است! همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند.هیچ کس نمی تواند بماند.که مسافرخانه جای ماندن نیست.می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند. کاش قلبم خانه بود،خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم میشد.می آمد و می ماند و زندگی می کرد. سال های سال شاید...
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 20 ساعت و 10 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .