دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

#چهارراه یعنی #جامعه ... گاهی وقتا هیچ چیز مثه خالی کردن حرفها و گلایه هات رو یه کاغذ سفید بهت آرامش نمیده ... هر چی دوست داری بنویس ... خاطره ، شعر ، جوک ، شوخی ، گپ ، داستانک ، گلایه ... و هرچی ..

جزئیات گروه

شناسه 331
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 30245 پست
عضو 733 کاربر
طرفدار 48 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 17
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 43
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 3

کاربران گروه

(727 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

چهار راه
شناسه‌: 331 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

حیف نون رفته بوده تئاتر، دوستش ازش می پرسه: چطور بود؟ حیف نون میگه: خوب بود، ولی آخرش رو نفهمیدم چی شد. قست اول که تموم شد یک پلاکارد نشون دادن که نوشته بود: “پرده دوم، دو سال بعد” من دیگه حوصله نداشتم دو سال صبر کنم اومدم بیرون

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

ک مورچه و یک زرافه باهم ازدواج می کنند شب عروسی مورچه گم می شه بعد از یک هفته پیداش می شه بعد زرافه بهش می گه : این همه مدت کجا بودی ؟ مورچه می گه : تو راه بودم که بیام بوست کن

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

غضنفر تو جاده داشته رانندگی می کرده ، یهو میبینه یه کامیون داره از روبروش میاد، میزنه رو ترمز میبینه ترمزش نمی گیره . رفیقشو صدا می کنه می گه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببین .

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

یارو دم یه گربه رو گرفته بوده و می کشیده بهش می گن : گناه داره چرا دم گربه رو می کشی؟ می گه بابا من فقط دمش رو گرفتم … خودش می کشه

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

یارو می رسه به دوستش می گه: حیف نون چی شده؟ خیلی به نظر ناراحتی؟ حیف نون می گه: آخه این هفته بدترین هفته برام بود، شنبه طلبکاره اومد در خونمون، یکشنبه ماشینم رو دزدیدند، دوشنبه خونه مون آتیش گرفت، سه شنبه سکته ناقص کردم، چهارشنبه بابام فوت کرد، پنج شنبه زنم گم شد و از همه بدتر جمعه… زنم پیدا شد!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

معلم: کی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟ رضا: آقا اجازه؟ برای اینکه خلبان عرق نکنه! معلم: از کجا فهمیدی؟ رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا می کردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

حیف نون می ره کارخانه چوب بری استخدام بشه، آقاهه می پرسه: سابقه ای تو کار چوب بری داره؟ حیف نون می گه: من می تونم درختای گردو به قطر یک متر رو در مدت یک دقیقه با تبر قطع کنم! آقاهه خیلی تحت تاثیر قرار می گیره، می گه: این همه تجربه رو از کجا آوردی؟ حیف نون می گه: از کویر لوت! آقاهه می گه: مرد حسابی! کویر لوت درخت گردوش کجا بود؟! حیف نون می گه: پس فکر کردی واسه چی دیگه اونجا درخت گردو پیدا نمی شه؟!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

توی یک مهمانی، یک خانمی رو می کنه به حیف نون، می گه: به نظر شما من چند سالمه؟ حیف نون می گه: گفتنش یک خورده مشکله، اما یک کم که دقیق می شم می بینم اصلا بهتون نمی یاد!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

حیف نون زنگ می زنه ثبت احوال، می گه: ببخشید، اونجا ثبت احواله؟ من امروز احوالم خیلی خوبه، می خواستم ثبت کنم!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟ باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

دیوانه اولی: من وقتی رو کله ام وامیستم خون توی سرم جمع میشه، ولی وقتی روی پاهام وامیستم، خون تو پاهم جمع نمی شه، می دونی چرا اینجوریه؟ دیوانه دومی: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالی نیستند!!!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

کارل و گستاو از کنار آقای بلومر می گذشتند. آآقای بلومر از آن طرف نرده به آنها یک توپ نشان داد و پرسید: این توپ مال شماست؟ کارل پرسید: چطور؟ مگه به شما خسارت زده؟ آقای بلومر گفت: نه. کارل: پس مال ماست!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

خواهر هانس برایش کتلت درست کرد و از او پرسید: مزه آنها چطوره؟ هانس گفت: مزخرفه! خواهرش گفت: پس تو اصلا مزه‏ی خوب را درک نمی‏کنی. در کتاب آشپزی نوشته شده بود مزه‏ی آنها عالیه!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

پسرک روی زمین نشسته بود و ناله می‏کرد. مادرش با دلسوزی پرسید: چی شده؟ پسرک خوردم زمین و زانویم زخمی شد. مادر:کی این طوری شد؟ پسرک: نیم ساعت پیش. مادر: پس چرا تازه الآن ناله و زاری می‏کنی؟ پسرک: آخه نمی‏دانستم تو در خانه‏ای!

Alireza (موزیسین ِ خاندان )
Alireza (موزیسین ِ خاندا...

آلبرت از رالف پرسید: مامانت چطوری فهمید که دستهایت را نشستی؟ رالف گفت: هیچی فراموش کرده بودم صابون را خیس کنم!