Alireza (موزیسین ِ خاندا...
حیف نون رفته بوده تئاتر، دوستش ازش می پرسه: چطور بود؟ حیف نون میگه: خوب بود، ولی آخرش رو نفهمیدم چی شد. قست اول که تموم شد یک پلاکارد نشون دادن که نوشته بود: “پرده دوم، دو سال بعد” من دیگه حوصله نداشتم دو سال صبر کنم اومدم بیرون
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
ک مورچه و یک زرافه باهم ازدواج می کنند شب عروسی مورچه گم می شه بعد از یک هفته پیداش می شه بعد زرافه بهش می گه : این همه مدت کجا بودی ؟ مورچه می گه : تو راه بودم که بیام بوست کن
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
غضنفر تو جاده داشته رانندگی می کرده ، یهو میبینه یه کامیون داره از روبروش میاد، میزنه رو ترمز میبینه ترمزش نمی گیره . رفیقشو صدا می کنه می گه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببین .
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
یارو دم یه گربه رو گرفته بوده و می کشیده بهش می گن : گناه داره چرا دم گربه رو می کشی؟ می گه بابا من فقط دمش رو گرفتم … خودش می کشه
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
یارو می رسه به دوستش می گه: حیف نون چی شده؟ خیلی به نظر ناراحتی؟ حیف نون می گه: آخه این هفته بدترین هفته برام بود، شنبه طلبکاره اومد در خونمون، یکشنبه ماشینم رو دزدیدند، دوشنبه خونه مون آتیش گرفت، سه شنبه سکته ناقص کردم، چهارشنبه بابام فوت کرد، پنج شنبه زنم گم شد و از همه بدتر جمعه… زنم پیدا شد!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
معلم: کی می دونه چرا هواپیما پروانه داره؟ رضا: آقا اجازه؟ برای اینکه خلبان عرق نکنه! معلم: از کجا فهمیدی؟ رضا: آقا اجازه؟ یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا می کردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
حیف نون می ره کارخانه چوب بری استخدام بشه، آقاهه می پرسه: سابقه ای تو کار چوب بری داره؟ حیف نون می گه: من می تونم درختای گردو به قطر یک متر رو در مدت یک دقیقه با تبر قطع کنم! آقاهه خیلی تحت تاثیر قرار می گیره، می گه: این همه تجربه رو از کجا آوردی؟ حیف نون می گه: از کویر لوت! آقاهه می گه: مرد حسابی! کویر لوت درخت گردوش کجا بود؟! حیف نون می گه: پس فکر کردی واسه چی دیگه اونجا درخت گردو پیدا نمی شه؟!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
توی یک مهمانی، یک خانمی رو می کنه به حیف نون، می گه: به نظر شما من چند سالمه؟ حیف نون می گه: گفتنش یک خورده مشکله، اما یک کم که دقیق می شم می بینم اصلا بهتون نمی یاد!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
حیف نون زنگ می زنه ثبت احوال، می گه: ببخشید، اونجا ثبت احواله؟ من امروز احوالم خیلی خوبه، می خواستم ثبت کنم!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
بچه از باباش می پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگی می کنند یا با هم هستن؟ باباهه می گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون یک جا باشن که اونجا دیگه بهشت نمی شه!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
دیوانه اولی: من وقتی رو کله ام وامیستم خون توی سرم جمع میشه، ولی وقتی روی پاهام وامیستم، خون تو پاهم جمع نمی شه، می دونی چرا اینجوریه؟ دیوانه دومی: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالی نیستند!!!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
کارل و گستاو از کنار آقای بلومر می گذشتند. آآقای بلومر از آن طرف نرده به آنها یک توپ نشان داد و پرسید: این توپ مال شماست؟ کارل پرسید: چطور؟ مگه به شما خسارت زده؟ آقای بلومر گفت: نه. کارل: پس مال ماست!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
خواهر هانس برایش کتلت درست کرد و از او پرسید: مزه آنها چطوره؟ هانس گفت: مزخرفه! خواهرش گفت: پس تو اصلا مزهی خوب را درک نمیکنی. در کتاب آشپزی نوشته شده بود مزهی آنها عالیه!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
پسرک روی زمین نشسته بود و ناله میکرد. مادرش با دلسوزی پرسید: چی شده؟ پسرک خوردم زمین و زانویم زخمی شد. مادر:کی این طوری شد؟ پسرک: نیم ساعت پیش. مادر: پس چرا تازه الآن ناله و زاری میکنی؟ پسرک: آخه نمیدانستم تو در خانهای!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
آلبرت از رالف پرسید: مامانت چطوری فهمید که دستهایت را نشستی؟
رالف گفت: هیچی فراموش کرده بودم صابون را خیس کنم!