Alireza (موزیسین ِ خاندا...
ديوانه اولي: من وقتي رو کله ام واميستم خون توي سرم جمع ميشه، ولي وقتي روي پاهام واميستم، خون تو پاهم جمع نمي شه، مي دوني چرا اينجوريه؟ ديوانه دومي: خوب معلومه، چون پاهات مثل کله ات تو خالي نيستند!!!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
يه اسبه زنگ مي زنه سيرک، ميگه: آقا اونجا براي من کار دارين؟ مرده ميگه: چه هنري داري؟ اسبه ميگه: مرتيکه مگه نمي بيني دارم حرف ميزنم!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
معتادي که در حال کشيدن سيگاره: يه ژمين لرژه هم نمياد که خاکشتر شيگارم بيفته!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
قاضي: «چرا دستت را در جيب اين آقا کردي؟» متهم: «جناب قاضي! خيال کردم جيب خودم است.» قاضي: «پس چرا پولهايش را برداشتي؟» متهم: «يعني ميفرماييد اختيار جيب خودم را هم ندارم!»
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
به يارو ميگن: با «ابريشم» جمله بساز. ميگه: هوا ابري شم خوبه!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
طرف توي يه مانور از هواپيما با چتر ميپره پايين چترش باز نميشه ، ميگه : خب خدا رو شکر که اين فقط يه مانوره !!!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت و از جهنم حرفي نمي زد.يکي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بيندازد گفت:اي آقا،شما هميشه از بهشت تعريف مي کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد.واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان مي رويد و مي بينيد.بهشت است که چون نمي رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
ه يک اسکلت ميگن يه دروغ شاخ دار بگو. مي گه: توپولويم توپولو! صورتم مثل هلو!
sahar
دلي بستم به آن عهدي كه بستي،توآخر هر دو را با هم شكستي
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
طرف اومد در تاکسي و ببنده راننده بهش گفت دستت لاي در گير نکنه. جواب داد: سرت لاي در گير نکنه
sahar
تمامِ سرنوشـ تم یک درخـ ت وُ چند لـ که ابر بـ ود در فنجـ انی واژگونـ ه از قهوه ی چشـ م هات . هرگز ننوشیدمت !
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
يارو ميره ته استخر تا مياد بالا مي گه : کاشي کاره عجب نفسي داشته !!!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
پدر، پسر تنبلش را ميبره کوهنوردي بعداز اينکه ميرسند به اون بالاي کوه باباهه به پسرش مي گه بيا ببين از اين بالا اون پايين چقدر زيباست پسره ميگه بابا من که از اول گفتم همون پايين بمونيم و بالا نياييم!
Alireza (موزیسین ِ خاندا...
در عهد حضرت عيسي (ع) شخصي مادر پيرش را در زنبيلي مي گذاشت و هرجا مي رفت، همراه خودش ميبرد. روزي حضرت عيسي او را ديد، به وي فرمود: آن زن کيست؟ گفت: مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پير است و قادر به حرکت نيست. پيرزن دستش را از زنبيل بيرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: اي بي شرم! تو بهتر مي فهمي يا پيغمبر خدا؟!
sahar
هرچه می دوم ، با گمان رد گام های تو گم نمیشوم راستی در میان این همه اگر ، تو چقدر بایدی !