امیر کریمی
لطفا به این سوال جواب بدید ... همه آدما حداقل یه بار توش گیر می کنند ... به نظرتون اون چیه ؟
♥ tannaz ♥
بااینکه من از وضع خودم دلگیرم// بی هدیه برای تو پدر میمیرم! //در شهر به هر مغازه رفتم دیدم //جوراب نداشت،بنده بی تقصیرم!
امیر کریمی
دیروز .....................! بازباران باترانه.............! باگوهرهای فراوان می خوردبربام خانه..................... بقیه در دیدگاه .
امیر کریمی
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت:
سوسن سعادت
امشب به غصه ي دل من به بغض گوش ميكني.....فردا قصه ي من ، فراموش ميكني.....
سوسن سعادت
خاطرات سوخته ام رو كه مرور ميكنم.....بوي دودش تسكينم ميده...
امیر کریمی
وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟" ....
♥ tannaz ♥
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان ....
سوسن سعادت
بساطمو كه ميخوام پهن كنم......حضور مهربونيات بازارمو كساد ميكنه....