♥ tannaz ♥
میدونی فرق رفاقت با قیافت چیه !؟؟ رفاقت پنچ حرف داره ، اما قیافت حرف نداره !
♥ tannaz ♥
خيلي نـــــــــــــــــازن------------
♥ tannaz ♥
” سنگ ” ، خواست و “ نرم “ شد … “ دل“ نخواست و سنگ شد … آهای ! دل ات را وزن کرده ای؟
♥ tannaz ♥
اگر از خستگی گریستی، زانو نزن زیرا قانون طبیعت تو را مجبور به ایستادن دوباره خواهد کرد-----------
امیر کریمی
با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگیره
امیر کریمی
شنیدی میگن خیلی دور خیلی نزدیک ، اولی خودمونیم ، دومی دلامونه.
امیر کریمی
کی میاد دست توی دستم بزاره ؟؟؟
امیر کریمی
این عکس تصویری از مقالهای است از مجله Ensign magazine May ‘98 pg. 94 تحت عنوان ” در آغوش گرفتن نجات بخش”. این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف میکند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری میشدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.... ادامه در دیدگاه پائین
امیر کریمی
......خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش. خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن. شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود. خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن. شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک. خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست. شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست. و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای. خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر. لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود. مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد....
امیر کریمی
ستاد مبارزه با فساد و بد حجابي اعلام کرد : از اين به بعد کسي حق ندارد عسل و ميرزا قاسمي را تو يخچال با هم نگه دارد مگر اينکه در يخچال باز باشد
امیر کریمی
انسان بودن *** یکی از جانبازان جنگ تحمیلی که پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستانهای شهر رم به مداوا مشغول بود. از قضا متوجه میشود که خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش "مالدینی" است ابتدا تصور میکند که تشابه اسمی باشد اما در نهایت از او سوال میکند که آیا با پائولو مالدینی ستاره شهیر تیم میلان ایتالیا نسبتی دارد ؟ .... و خانم پرستار در پاسخ می گوید که پائولو مالدینی برادر وی می باشد ، دوست جانباز نیز در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی از پائولو مالدینی برایش به یادگار بیاورد و خانم پرستار قول می دهد که برایش تهیه کند صبح روز بعد دوست جانباز هنگامی که از خواب بیدار می شود کنار تخت خود مالدینی را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدنش نشسته است... مالدینی از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدودا ششصد کیلومتری دارد آمده تا از این جانباز جنگی که خواستار داشتن عکس یادگاری اوست عیادت کند
امیر کریمی
مسافر تاکسی آهسته روی شونهی راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربهی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم ...