امیر کریمی
جمله یِ زیر درسته یا اشتباه ؟
امیر کریمی
زیاد وقت صرف ساختنم نکردند؛ با هر چی که دم دستشون بود ساختنم همین قدر که دیگران باور کنند که وجود دارم. و من هر وقت که بارون می باره و گودال جلوی پام پر از آب می شه و آینه ای می شه واسه دیدنم؛ چشمهام پر از اشک می شه و به خودم می گم: بیچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم کلی می گیره. شاید اگر من رو یک کمی بهتر می ساختند، حالا یه مترسک تنهای تنها توی دنیای به این شلوغی نبودم ...
امیر کریمی
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
امیر کریمی
دنیا پیاده شو ... میخوام وایسم ...
امیر کریمی
میرود برج دلم دست به دست ...
امیر کریمی
اینروزا هوسِ سوار شدن بِه همون شِوِرلِت ایمپالای قدیمیمون کِه دادیمش رفتو دارم ... حتی اگه همه ی موجودیِ کارتِ بنزینمو یه روزه بخوره ...
امیر کریمی
پرسید چند؟ ... گفتمش: دل مال تو، تنها بخند ...
ستایش
خودشو از روی زمین جمع کرد.. خواست محکم باشه و پر غرور اما نتونست.. مرد همه غرورشو شکسته بود.. با خودش فکر کرد بذار خودم باشم.. خود خودم.. پس اشک مجالش نداد و شروع کرد به گریه.. حالا نوبت مرد بود که دست از خشونتش برداره.. طاقت اشکای زنشو نداشت... اومد جلو و بغلش کرد
ستایش
برای چندمین بار تقلا کرد که پاشه.. تمام توانشو جمع کرد تو پاهاش.. اما همین که خواست پاشه باز تلاقی دست سنگین مرد بود و سینش که نقش زمینش کرد...
امیر کریمی
رنگِ چشمایِ شما چه رنگیه ؟ من خودم قهوه ایِ تیره ...
امیر کریمی
گرید و سوزد و افروزد و نابود شود هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی ... بی گمان دست در اغوش نگارش ببرند هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی...
ستایش
دلش می خواست فرار کنه.. تو باد بدوئه و اشک پهنای صورتشو پر کنه.. اما دست سنگین و خشن مرد که به قفسه سینش خورد.. پرت شد رو زمین و به پشت افتاد

14 سال و 4 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 34 دقيقه قبل
14 سال و 4 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 34 دقيقه قبلمن سوالمو پس میگیرم داداش
14 سال و 4 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 33 دقيقه قبلنه دیگه ... از این کارا نمیشه کرد ...
14 سال و 4 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 26 دقيقه قبل
14 سال و 4 ماه و 19 روز و 2 ساعت و 21 دقيقه قبل