دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

#چهارراه یعنی #جامعه ... گاهی وقتا هیچ چیز مثه خالی کردن حرفها و گلایه هات رو یه کاغذ سفید بهت آرامش نمیده ... هر چی دوست داری بنویس ... خاطره ، شعر ، جوک ، شوخی ، گپ ، داستانک ، گلایه ... و هرچی ..

جزئیات گروه

شناسه 331
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 30245 پست
عضو 733 کاربر
طرفدار 48 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 17
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 43
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 3

کاربران گروه

(727 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

چهار راه
شناسه‌: 331 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
امیر کریمی
امیر کریمی

جمله یِ زیر درسته یا اشتباه ؟

امیر کریمی
امیر کریمی

دیشب داش آکل رو خوندم باز ...

امیر کریمی
238466_AJKEdwK7.jpg امیر کریمی

زیاد وقت صرف ساختنم نکردند؛ با هر چی که دم دستشون بود ساختنم همین قدر که دیگران باور کنند که وجود دارم. و من هر وقت که بارون می باره و گودال جلوی پام پر از آب می شه و آینه ای می شه واسه دیدنم؛ چشمهام پر از اشک می شه و به خودم می گم: بیچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم کلی می گیره. شاید اگر من رو یک کمی بهتر می ساختند، حالا یه مترسک تنهای تنها توی دنیای به این شلوغی نبودم ...

امیر کریمی
امیر کریمی

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.

امیر کریمی
امیر کریمی

دنیا پیاده شو ... میخوام وایسم ...

امیر کریمی
امیر کریمی

میرود برج دلم دست به دست ...

امیر کریمی
6315051470175.jpg امیر کریمی

اینروزا هوسِ سوار شدن بِه همون شِوِرلِت ایمپالای قدیمیمون کِه دادیمش رفتو دارم ... حتی اگه همه ی موجودیِ کارتِ بنزینمو یه روزه بخوره ...

امیر کریمی
امیر کریمی

خاک خواهی شد ... از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد ... چون غباری گیج، گم، سرگشته در افلاک خواهی شد...

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیر کریمی
امیر کریمی

پرسید چند؟ ... گفتمش: دل مال تو، تنها بخند ...

ستایش
ستایش

خودشو از روی زمین جمع کرد.. خواست محکم باشه و پر غرور اما نتونست.. مرد همه غرورشو شکسته بود.. با خودش فکر کرد بذار خودم باشم.. خود خودم.. پس اشک مجالش نداد و شروع کرد به گریه.. حالا نوبت مرد بود که دست از خشونتش برداره.. طاقت اشکای زنشو نداشت... اومد جلو و بغلش کرد

امیر کریمی
امیر کریمی

یعنی محو چشمان کسی شوی ... اما ندانی چشمهای او چه رنگی هستند؟

ستایش
ستایش

برای چندمین بار تقلا کرد که پاشه.. تمام توانشو جمع کرد تو پاهاش.. اما همین که خواست پاشه باز تلاقی دست سنگین مرد بود و سینش که نقش زمینش کرد...

امیر کریمی
امیر کریمی

رنگِ چشمایِ شما چه رنگیه ؟ من خودم قهوه ایِ تیره ...

امیر کریمی
امیر کریمی

گرید و سوزد و افروزد و نابود شود هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی ... بی گمان دست در اغوش نگارش ببرند هر که یک بوسه ستاند ز لب یار کسی...

ستایش
ستایش

دلش می خواست فرار کنه.. تو باد بدوئه و اشک پهنای صورتشو پر کنه.. اما دست سنگین و خشن مرد که به قفسه سینش خورد.. پرت شد رو زمین و به پشت افتاد