رها
قرار آمدنـت را تـقدیـر کـه یـادش مے رود و دسـت تـو در تـقـویـمـ روزگــار مـن اتفـاق نمے افتـد رویــاے تـو هـر شب بــادکـنکــ هـاے رنــگے مے شود آویـختـه بـر سقـف دلمـ کـه حسن ِ ختـامـ جشن چشمــ هـایـمـ یـکے یـکے مے تـرکنـد در صداے بـلنـد بـیدارے ...
رها
مے دانـمـ حقیقـتے سـت تـلخ امـا ایـن کوچـه دگـر بـوے یـار را نخواهد گـرفـت پـس از ایـن بـایـد لحظـه هـا را خـالے ، پُر کـرد و صـداے پـاے رفـتـه هـا را از کوچـه بـرداشت نـه خـاطـرهـ اے نـه انـتـظارے بـایـد بـر سر کوچـه نـوشت " گـر غـمے بـود گـذشت و گـر صفایے داشـت ، داشت..."
رها
مـن بـه یـک هــَراس . . . هـمـیـشـه طـرح هـاے سـادهـ و سـایـه هاے باران خـوردهـ اَمـ را بـے دلـیـل بـر بـاد دادهـ اَمـ (!) بـعـد از ایـن دیـگر نـه بـه خـواب قـاصـدکـے تـعـبـیـر خـواهــَمـ شد نـه بـه اعـتـبـار چـنـد خـیـال رنـگ و رو رفـتـه ...
رها
دکمـه هـاے ... سیـاهـ و سفید ... خطوط حـــامل و ... کلید سُــــــــل ... نـتهاے دو ... رِ... مــے ... فـا ... دل تـنـگ ِ مـن ... و وسوسه ے ... یـک .. تــرانه بـراے " تـــو "
رها
هـر آشنـاے تـازهـ اندوهـے تـازهـ است مـگذار در میـان حرفـها و انـدیشه هـا گمــ شوے آنـکس کـه تـرا به هیـچ بـدل میکند خود آزردهـ اے تـنهاست ... من ایـن را از بـاغ آمـوختـه امـ کـه گلـهایـش را پـاس مےدارد تـا فصل عشق
وحید (آقای خاص)
زندگی یك تداوم بی نهایت اكنون هاست. ماموریت شما در زندگی " بی مشكل زیستن " نیست "با انگیزه زیستن " است.
رها
سـخـت تـر از نـبـودنـت انـکار دوسـت داشتـنـت است ... انـکار تـنهایـیـمــ ، دیـدن غـرور خـرد شدهـ امــ ، و اشـک هـایـے کـه بـے اختـیار جـارے مے شونـد ...
رها
وقتی می گویم : دیگر به سراغم نیا ! فکر نکن که فراموشت کرده ام ... یا دیگر دوستت ندارم ! نه ... من فقط فهمیدم : وقتی دلت با من نیست بودنت مشکلی را حل نمی کند تنها دلتنگترم میکند ...
رها
نــامــت را... خــاطـراتــت را... بــو سـه هـایــت را...و لـمـسِ حـسِ بــودنـت را... هـمـهُ هـمه را ، بــه دسـت سـرد بــاد سپـُـردم! یــــادم تـــو را فـــــــرامــــــــوش. . . .نه یادم هست که یادت هست . . .
رها
قافیه های بلند نگاهت همیشه در آخرین لحظات به داد بیت های کوتاه غزلم می رسند وقتی که نیستی اما دستهای سیاه شعر سپیدم بالاست
نـامـِ سالهـا انـتـظـار و نـقشـه
14 سال و 20 روز و 14 ساعت و 17 دقيقه قبلبـراے وصال و زندگے زیـر یـک سقف را
بگذاریـد عشق (!)
عشـق مـاورایـے ... اصلـاً عشق مـتعالے !
فـقطـ ،
تـو را بـه جـان ِ هـمان عشقے کـه بـه آن دل بـستـه ایـد ،
بـا "دوست داشتن " کارے نـداشتـه بـاشیـد (!)
لـطفا دست از سر ِ ایـن واژهـ بـرداریـد
و از آن مثـلث کـذایے بـیروناش کنیـد .
بـگذارید واژهـ اے بـرایـمان بـماند.
بـراے روزے کـه
"بےخودخواهے "
"بےخواستن "
"بـدون حس مالـکیـت"
بـتوانیـمـ بـه کسے بـگوییـم:
" دوستـتدارمـ "