هذيان با آيينه
وقتی چشمــانمــ را روی همــ می گذارمـــ خوابـــ مــرا نمی بـــرد تــو را می آورد ! از میانــ فرسنگــــ ها فاصلــهـ ...!
هذيان با آيينه
پیچک می شوم وحشی !! می پیچم به پر و پای ثانیه هایت تا حتی نتوانی لحظه ای بی من "بودن" را زندگی کنی !!
هذيان با آيينه
گستاخی خیالم را ببخش که حتی لحظه ای یادت را رها نمی کند ... !
هذيان با آيينه
دردم این نیست که او عاشق نیست، دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است، دردم این است که با دیدن این سردیها، من چرا دل بستم...؟!
هذيان با آيينه
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده… اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم… کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده...
هذيان با آيينه
سالها در پیاده رو فالَـــــش عابران را چه ســـاده عاشق كــرد، مـرغ عشقی كه در قفس دق كـــــــرد !
هذيان با آيينه
اين روزها دستان مهربانت نوازشهاي بيدريغ و همراهي هايت . . يانه آن سكوت آرام نگاهت . . . . اين اميد بودن من شده
هذيان با آيينه
كاش ميدانستي وقتي غرورت را با دستانت مي پوشاني دلم چقدر براي ديدنت تنگ مي شود
هذيان با آيينه
بگذار با دستان لرزانم اشگ هاي گونه ات را برگيرم
هذيان با آيينه
هيچ كجا آرامش و امنيت آغوش مهربانت را ندارد . . . آغوشت رابگشاي آرامش ابديم آرزوست
هذيان با آيينه
چقدر صبور و پر طاقت شده ام نبودنت را تاب می آورم نداشتنت را.... ندیدنت را..... ایوب!کنارت جایی برای من هست؟
هذيان با آيينه
اي مرگ من ايستاده ام وتو را به نيروي عشق و مهرباني همه همراهانم خواهم شكست
هذيان با آيينه
دستانت را در دستم مي فشارم گرمايش همه سردي قلبم را ذوب مي كند دستانت را از من نگير