† The Gold MAN †
وقتي خوشحالي رو توي صورت مردم توي خيابون ميبينم ديوونه ميشم آخه ميمونم سر سه راهي كه واسه خوشحاليشون خوشحال باشم يا واسه بدبختيم ناراحت يا حسوديمو بخوابونم
† The Gold MAN †
گر بميرم بهتر است/غم نگيرم بهتر است
O u ➌ Ph ¥
بد نیست هرکسی رو با تموم ِ ویژگی های مزخرف-ویژه-خاص-منفی قبولش کرد... هرچند اگه نتونی تحملش کنی...!!!
O u ➌ Ph ¥
همه میرن بیرون روحیشون بهتر بشه.. من میرم گند میزنم به اعصابمو برمیگردم... !!!
دفـتـر ســُـرخ
کوفیان از دشنه و دشنام کم نگذاشتند. از "گرد و خاک کردن" کم نگذاشتند تا حقیقت پاکیمان پوشیده شود؛ ولی چه باک! حقیقت، بینیاز از این گرد و خاک کردنهاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبانها را دستور به سکوت دادند؛ ولی آنچه البته نمیپاید، سکوت است. قلبها را نتوانستند باز دارند از اندوه. مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل. خطبههای زین العابدین علیهالسلام قیام کرده بود و قد برافراشته بود در جمعیت تا پیامرسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پردهها را لرزاند، ریسمانها را گسیخت و قلبها را گشود.
دفـتـر ســُـرخ
چهل روز گذشت. نه اشکها در چشم دوام آوردند، نه حرفها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاکهای بیابان میدانند که سیلی آفتاب یعنی چه! تشنگی را باید از ریگهای ساحل پرسید تا بگویند آب به چه میارزد؟! هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام. تنگ راههای شام، انتظار کشیدند تا صدای قدمهای کسی بگذرد و دریغ! مسلمانان شهر بیگانهاند، غریبهاند با برادران خویش! حرفها فاسد شدهاند پشت میله های زندان سینهها. دستی بیرون نمیآید که سلامی را پاسخ دهد. فریاد را از قاموس کوفه و شام ربودهاند. ارادهها را چپاول کردهاند. دستها را بریدهاند. به آدمها یاد دادهاند خم و راست شوند. کسی نمیداند شجاعت چیست و جوانمردی را با کدام قلم مینویسند؟......
دفـتـر ســُـرخ
چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا! آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود. چشمهایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود. اشکهایمان را چهل روز است که نشستهایم! چهل روز است که از پا ننشستهایم. زنجیر بر دستهایمان نهادند و در میدانهای شهر گرداندند؛ غافل که چلچراغ را به دیار شب میبرند. خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبتمان بیفزایند؛ غافل که ما صبر را سالهاست میشناسیم؛ ما صبر را در خانه علی علیهالسلام آموختهایم.
soosi
چجوری میتونم از خواستن تو دست بکشم؟ تو بگو میتونم اما من خودمو بهتر از تو میشناسم... نمیتونم!
soosi
با اون چشمای جادو شدت زندگیمو خراب کردی... دروغ گفتی... دروغ!
† The Gold MAN †
زندگيم بي تو ساده تر بود و با تو دشوار ... حالا مگه من مرض دارم با تو باشم؟
O u ➌ Ph ¥
محترمانه گفتم: همین حدَی...
soosi
همیشه بودی و نبودی... این بود و نبودت بود که نابودم کرد!
soosi
واسه یه بارم که شده خودتو جای من بذار...