دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گروهی برای دلنوشت های دنبالریون
در این گروه کپـــــی پیســـت ممنوعه و فقط می‌تونین نوشته های شخصی خودتون رو به اشتراک بزارین.



ارسالهای مشکوک به کپی، در گوگل سرچ میشن و در صورت مشاهده‌ی ‌تخلف، حتما برخورد میشه.

جزئیات گروه

شناسه 56
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 5223 پست
عضو 766 کاربر
طرفدار 58 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 16
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 31
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 21

کاربران گروه

(763 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دلنوشتِ دنبالریون
شناسه‌: 56 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
† The Gold MAN †
† The Gold MAN †

وقتي خوشحالي رو توي صورت مردم توي خيابون ميبينم ديوونه ميشم آخه ميمونم سر سه راهي كه واسه خوشحاليشون خوشحال باشم يا واسه بدبختيم ناراحت يا حسوديمو بخوابونم

† The Gold MAN †
† The Gold MAN †

گر بميرم بهتر است/غم نگيرم بهتر است

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

بد نیست هرکسی رو با تموم ِ ویژگی های مزخرف-ویژه-خاص-منفی قبولش کرد... هرچند اگه نتونی تحملش کنی...!!!

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

همه میرن بیرون روحیشون بهتر بشه.. من میرم گند می‌زنم به اعصابم‌و برمی‌گردم... !!!

دفـتـر ســُـرخ
Untitled-1.jpg دفـتـر ســُـرخ

کوفیان از دشنه و دشنام کم نگذاشتند. از "گرد و خاک کردن" کم نگذاشتند تا حقیقت پاکی‏مان پوشیده شود؛ ولی چه باک! حقیقت، بی‏نیاز از این گرد و خاک کردن‏هاست. حضرت دوست اگر با ماست، چه باک از این همه دشمنی! زبان‏ها را دستور به سکوت دادند؛ ولی آنچه البته نمی‏پاید، سکوت است. قلب‏ها را نتوانستند باز دارند از اندوه. مغزها را نتوانستند باز دارند از تأمل. خطبه‏های زین العابدین علیه‏السلام قیام کرده بود و قد برافراشته بود در جمعیت تا پیام‏رسان خون تو باشد. طنین شهادت تو، پرده‏ها را لرزاند، ریسمان‏ها را گسیخت و قلب‏ها را گشود.

دفـتـر ســُـرخ
Untitled-1.jpg دفـتـر ســُـرخ

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاک‏های بیابان می‏دانند که سیلی آفتاب یعنی چه! تشنگی را باید از ریگ‏های ساحل پرسید تا بگویند آب به چه می‏ارزد؟! هم کوفه از سکوت پر بود و هم شام. تنگ راه‏های شام، انتظار کشیدند تا صدای قدم‏های کسی بگذرد و دریغ! مسلمانان شهر بیگانه‏اند، غریبه‏اند با برادران خویش! حرف‏ها فاسد شده‏اند پشت میله‏ های زندان سینه‏ها. دستی بیرون نمی‏آید که سلامی را پاسخ دهد. فریاد را از قاموس کوفه و شام ربوده‏اند. اراده‏ها را چپاول کرده‏اند. دست‏ها را بریده‏اند. به آدم‏ها یاد داده‏اند خم و راست شوند. کسی نمی‏داند شجاعت چیست و جوانمردی را با کدام قلم می‏نویسند؟......

دفـتـر ســُـرخ
Untitled-1.jpg دفـتـر ســُـرخ

چهل روز گذشت؛ نه از آب خبری شد، نه بابا! آسایش از فراز سرمان پر کشیده بود. چشم‏هایمان به تاریکی خرابه عادت کرده بود. اشک‏هایمان را چهل روز است که نشسته‏ایم! چهل روز است که از پا ننشسته‏ایم. زنجیر بر دست‏هایمان نهادند و در میدان‏های شهر گرداندند؛ غافل که چلچراغ را به دیار شب می‏برند. خواب کودکانمان را آشفتند تا بر مصیبت‏مان بیفزایند؛ غافل که ما صبر را سال‏هاست می‏شناسیم؛ ما صبر را در خانه علی علیه‏السلام آموخته‏ایم.

† The Gold MAN †
† The Gold MAN †

پستام كوووووووووووووووووووووووو؟ | به خدا از خودم طراوش كرده بودن

soosi
soosi

چجوری میتونم از خواستن تو دست بکشم؟ تو بگو میتونم اما من خودمو بهتر از تو میشناسم... نمیتونم!

soosi
soosi

با اون چشمای جادو شدت زندگیمو خراب کردی... دروغ گفتی... دروغ!

† The Gold MAN †
† The Gold MAN †

زندگيم بي تو ساده تر بود و با تو دشوار ... حالا مگه من مرض دارم با تو باشم؟

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

محترمانه گفتم: همین حدَی...

soosi
soosi

همیشه بودی و نبودی... این بود و نبودت بود که نابودم کرد!

soosi
soosi

واسه یه بارم که شده خودتو جای من بذار...

O u ➌ Ph ¥
O u ➌ Ph ¥

خیلی مسخرست...