...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پیداست ... در این آشفته اندوه نگاهم ... تو را می خواهم ای چشم فسون بار ... كه می سوزی نهان از دیرگاهم ......
alla
به صفای قدمت دیده ي گلزار شکفت ......................
alla
گفتی و که بیا و لحظه ای مجنون باش.... مجنون شدم و ز دوریت مي نالم..............
alla
تن من خسته تراز پاييز است... ودراين تاريكي، فقط اميد است... كه نگه داشته، مرا توي اين كوچه تنگ... تا ببينم رخ يار،رخ ياري كه به اومي بالم.....باتوهستم بانو.....تن من خسته تر از پاييز است..
...غزلواره ...
و بارانی از عطر گلها ... شعر هایم را عطر آگین می نماید ... آنگاه که آبی نگاهت بر من میبارد ......
alla
مرا دیوانه می خواهی ، زخود بیگانه می خواهی... مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه می خواهی... شدم بیگانه با هستی ، زخود بی خودتر از مستی... نگاهم کن كمي بانو، نگاهم کن كمي بانو ، شدم هر آنچه می خواستی.......
alla
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت بانو... برایت شعر خواهم خواندبانو... برایم شعر خواهی خواند...بانو؟ تبسمهای شیرین ترا با بوسه خواهم چیدبانو... وگر بختم کند یاری................ .............
alla
از عشق که....نه، بانو...... اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله، از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!، چرا.........می ترسم!......
alla
بانوي آسمانيم... سلام ... سلام میکنم به تو.. سلام سر به زیر من ..سلام وسعت بلند ..سلام دلپذیر من ..تو خواستی غزل، بیا،که این غزل برای توست.... چرا سکوت میکنی؟ دل بهانه گیر من......!
...غزلواره ...
اگه از عشق میشه قصه نوشت ... میشه از عشق تو گفت.......
...غزلواره ...
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم نگاهت بر من افتاد و باور کردم ...خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم اما… آنچه را که به راستی به آن نیازمند بودم باور کردن خود بود ...مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت توست که امروز زنده ام ٬ لمس می کنم و باور دارم کسی ٬ چیزی یا خود را ...آری تنها به خاطر وجود توست .......
...غزلواره ...
زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت ... اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید ... بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد .....
...غزلواره ...
هرگاه میگریم .... تو را در اشکــــــــ هایم می بینم ... آنگاه اشکـــــــ هایم را پاکـ می کنم ... تا کسی تــــــــــــو را نبیند......
...غزلواره ...
دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند، با خواندن یک جمله معـــروف از هــم جـــدا می شــوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار دیگــری همدیگر را نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی و به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »