فردایی دیگر
مادرم میگه نباید از خر قحطوی شیخ احمد چیزی بگیری ..نباید از شیخ احمد چیزی بخریم ...میگه خر قحطوی شیخ احمد سیاهه ..بد شگونه ...نحسه ..برای همینم نمیذاره من هیچ وقت بهش نزدیک بشم ..نمیذاره با شما ها بیام ...بعدم سرشو انداخت پایینو شروع کرد به خوندن ...خرش سیاه ..خورش سیاه ..بادجون بارشم سیاه ..بخت صاحابشم سیاه ...بعدم هممون باهم شروع کردیم به خوندن ...بعدا فهمیدم ماه سلطان خانوم این شعرو برای خر سیاه شیخ احمد به زینب یاد داده بود ..
yase kabud
نقطه سرِ سطر ، بچه ها بنویسید! / با خط درشت ، عشق را بنویسید / تکلیف شب شماست در دفتر دل / صد مرتبه از روی خدا بنویسید ...
yase kabud
داریم میان چاله ها می گردیم/ در دور و بر تفاله ها می گردیم / چون گربه به دنبال خوراکی مانده / عمری ست سر زباله ها می گردیم ...
فردایی دیگر
فک میکردم فقط عروسیامون عروسی های این زمونه ای شده ...خوب که نگاه میکنم مراسمای ختممون هم شده شوی لباس و مو .....انگاری همه عینک سیاه میزنیم چشمای ماجراجومونو کسی نبینه ...
فردایی دیگر
بيچاره سايه ها..تازيانه هايي نامراد ..تازيانه هايي بي قصور, كبود چشمشان ميكند....ادميزاد همين است خدا ...گناهي پي روان او نيست ..
فردایی دیگر
ماهاتیر محمد در رابطه با کاهش فاصله طبقاتی به بررسی و نقد سیاست صدقه دادن پرداخته و می گوید؛ «گرچه صدقه گیرندگان ممکن است خشنود شوند اما این روش دوام نداشته و از ایجاد ثروت بازخواهد ماند. به نظر او بهترین کار سرمایه گذاری در صنعت است که ثروت و مهارت خلق می کند.»
فردایی دیگر
خداوندا ! ياورم باش تا باورم را از دست ندهم و نصيرم باش تا اسير دنيا نشوم
فردایی دیگر
خدایا ! چه تنگ و تیره و تاریک است راهی که دلالت تو در آن نیست و چه روشن و حقيقت نما و منير ، راهي كه هدايت تو در آن است.
زهره
آلوارو مونرو ماتادور معروف اسپانيايى افتاد و گريه كرد... چون فهميد كه حيوان نمى خواهد با او بجنگد... به نگاه معصوم این حیوان نگاه کنید گاهی شعور یک حیوان بیشتر از بعضی انسانهاست . ای کاش تمام کسانی که به جنگ دامن میزنند به اندازه این گاو شعور داشتند
زهره
«برای نارنجی پوش هیچ صدایی زیباتر از برخورد جارو روی زمین نیست. یک حرکت آهنگین که نه تنها زمین را از غبار و آشغال میروبد که ذهن و روان خسته و پریشان او را نیز پالایش میدهد. او در دل نیمه شب، تنها و خستگیناپذیر و با نوای جارویش زمزمه میکند و گویی صدایش در شهر میپیچد که: سمنبویان غبار غم چو بنشینند بنشانند/ پریرویان قرار دل چو بستیزند بستانند.»
و همه بخونن....بیچاره ماه سلطان خانوم ...ازبار خر شیخ احمد هیچ وقت هیچی نخرید ..
14 سال و 1 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبلچن خط از داستان کوتاه (ن.م.)...
14 سال و 1 ماه و 21 روز و 16 ساعت و 16 دقيقه قبل