☆ஐsamiraஐ☆
خلاصه بهاری دیگر ... بی حضور تو از راه می رسد... و آنچه که زیبا نیست... زندگی نیست ....روزگار است…
شــِــیـــــدآ
کار سختیستْ دوست نداشتنِ تو باید*** برای خودم*** کار دیگری دست و پا کنم!
☆ஐsamiraஐ☆
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم ....یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم.... خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت... (دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)...
☆ஐsamiraஐ☆
تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم... چنانکه آمدم ،تا انتهای داستان ماندم...نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی ...نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم...اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ... تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !
☆ஐsamiraஐ☆
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم... نکند ... به او ـ که عاشق او بودهام ـ زیان برسد ....خدا کند فقط این عشق از سرم برود ....خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...
☆ஐsamiraஐ☆
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد... نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد... شکنجه بیشتر از این که پیش چشمِ خودت ...کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد...
☆ஐsamiraஐ☆
اگر نفس هم از این پس به من امان بدهد ...و یا ستاره به شب نور بی کران بدهد.... ولی بدان که محال است بعد رفتن تو ....زمانه روی خوشش را به من نشان بدهد... کجای قسمت من این نوشته شد که خدا ....هر آنچه خواسته بودم به دیگران بدهد... نمی شود که جهان بر خلاف عادت خود.... به آنکه بال نداده ست، آسمان بدهد؟... روا نبود ببینی که کورم و دستت ...مسیر را به کس دیگری نشان بدهد ....هنوز چشم به راهم مگر به معجزه ای.... لبت دوباره به این خاک مرده جان بدهد...
☆ஐsamiraஐ☆
من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها ...حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند...
☆ஐsamiraஐ☆
آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر ... انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست ...
☆ஐsamiraஐ☆
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق... چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست...