❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با مداد رنگی هایم یاد خوب آمدنت را نقاشی كرده ام و جاده سفید رفتنت را خط خطی .... روز تولدم را سیاه و روز مرگم را... واژه هایی كه نقش می بندند روی كاغذ برایم بی رنگند! و نفس هایی كه حبس می شوند درون حنجره ام بی حرف آه ... " دوســـــــــــــــــــــت دارم بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " تا دیگر پذیرای غم و اندوه نباشم شوره زار قلبم محتاج باران است خدایــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ... و باز هق هق گریه این آهنگ بی كلام و تكراری اجازه سخن نمی دهد ساكت و خاموش پی چیزی می گردم كه سالهـــــــــاست زیر خروارها برگرز سفید پنهان شده بود ... تا حال از خود پرسیده ای ؟ سرنوشتم را تا كدامین معبد بی نام خواهی برد ؟! گناهم چیست ؟ كه اینگونه در این زندان اســـیرم بـــــــــــــــــار غـــــــــــــم سنگین و طاقت فرساست یاریم كن یاریم كن ....
بابک...
بـه حـوالـی بـهـشـتـــ مـیرسـم بـا تـو ....دوقدمی ... نه شاید کمتر .... آه رویا تمام نشو.....
بابک...
توهم عمیق من! آرامتر بخند می ترسم تمام شوی.. توهم....
بابک...
انالله و انا الیه راجعون ودر این لحظه خواهری یا برادری دیده از جهان فرو بست و شاید هم پـــــــــــــــــــــــدری یا مادری باشد این معشوق از دست رفته خدایش بیامرزد قدر هم رو بیشتر بدونیم و ...
بابک...
تـــو ڪنار می ڪشـ ـی و مـטּ سیگـ ـار !!
بابک...
انگار تعبیر همه ی خواب ها ... تنهائی است ...
بابک...
هر آدمی باید یه نفرو داشته باشه که هر جایی نا امید شد و کم آورد بخاطر همون یه نفر بتونه بلند شه و دوباره شروع کنه !!!
بابک...
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم . . . من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من زمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت ...
بابک...
خدایا ...!! از تو دلگیرم ... گفته بودی حق انتخاب داری پس چرا انتخابم درکنار دیگریست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمر من قد نمیدهد به سفرت بگو كوتاه بیاید
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی به خودم میگم : برای چی می نویسی ؟ تو که نه رشته ی معارف و الهیات خوندی ؛ نه رشته ی تحصیلی ات ادبیات فارسی بوده ، نه شغلت نویسنده و روزنامه نگاریه ، و نه به اندازه کافی مطالعه داری . تو فقط کارمند ساده یک شرکت خصوصی هستی ... آیا این نوشتن یک احساس وظیفه ست ؟ چه کسی این وظیفه رو بعهده ات گذاشته ؟! روزگاری تعداد آمار بادید کننده گان و کمیت تعداد نظرات روزانه برام مهم بود ، امروز اون احساس رو به شکل قبل ندارم ... با خودم میگم : آیا من صلاحیت نوشتن و انتشار در فضای مجازی رو دارم ؟ در جنگ بین دو نیمه ی خودم ، فعلن و بصورت علی الحساب می نویسم تا بعد چه پیش آید ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوند با دستان تو دست انسان گرفتاری را گرفته است ، وقتی دست افتاده ای را میگیری و لبخند را مهمان قلبش می کنی ؛ و این چه زیباست. نازنین ، دستانت نورانی و بوسیدنی شده اند ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرگـــ ـز برای عـــاشق شدن دنبال بـــ ـاران و بـــ ـابونه نبـــاش، گـــ ـاهی در انتـــ ـهای خارهای یک کاکتـــ ـوس به غنچـــ ـه ای می رسی کـــ ـه زندگیت را روشن می کنـــ ـد…. . . .