❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که
دوست داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم
ذره ذره تموم شدم
ای بی وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی
یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم
شبا یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سخت است است می نوش کسی دیگر بود شمع شب خاموش کسی دیگر بود با یاد کسی که دوستش داری یک عمر در اغوش کسی دیگر بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میخوام بنویسم برای شکستن دل یک لحظه کافیه اما برای بدست اوردن آن شاید هیچوقت فرصت پیدا نکنی . میشه مثل اشک از چشمات بندازی اما نمی تونی جلوی اشکهاتو که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری میشه رو بگیری. همیشه غمگین ترین و رنج آورترین لحظه ادم توسط همون کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظه را برای آدم بوجود آورده
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پدربزرگ «مجنون» عزیز نیز «لیلی» پدر همیشه «خسرو» و مادرم، عروس خانه، «شیرین» چرا، چرا نباید که عاشق تو باشم؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می گردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد!!!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی آسان نیست در بر این تاریکی تاریکی همچو سیاهی رنگ روشن نکند سایه این تاریکی چاره این تاریکی نور روشن. نور زرد. نور شادی همچو برف نیست در سایه این نور سیاه لطف وامداد خدایان قدیم نور تیره رنگ بغز سایه افکنده است بردامان ما نیست در افکار او روشن شدن زنده بودن عشق بودن همچو باد رفتن و با همنوایان دوستی شاد بودن همنوازی همچو بلبل در کنار گل سرودن همچو عاشق در کنار یار بودن عاشقی اسودگی!!!.......... اری از عشق تو باید برف شد خالی از هر گونه شک ونیستی اری از عشق تو باید سرد شد همچو جان دادن برای عاشقی.