صابر
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
صابر
خیلی آسون وارد زندگیم شدو خیلی آسون از زندگیم داره میره جای رد باشو میبینم که ..... اومد دل بسته کرد .....حالام میخواد بره و دل و بشکنه اها ا ا ا ی با توام....... تویی که داری میری ....... چرا اینقدر عجله داری ....باشه برو اما اروم برو زیاد عجله نکن.... اخه بهت وابسته شدم به قلبه تو بسته شدم ....
صابر
نیشخند میزنی... تیغ را نشانت دادم ُ گفتم باشد تمومش می کنم! سیگار سومت را آتش زدی ُ به لب گُذاشتی انگار صحنه ی مرگم برایت خیلی هیجان انگیز بود... پُک مُحکمی زدی ُ گفتی: پس چه شد؟آن همه لاف زدی که خودم را می کشم بُکش!منتظرم! دست هایم می لرزید...نه از ترس مرگ...بلکه از تیزی حرفاش چشم هایت را به دستانم دوخته بودی... -می خواهی تا کی منتظر بمانی؟ حوصله ام را سر بردی لعنتی تمامش کن باید برم... می دانستم سنگدل است اما... از مز آن هم گذشته بود انگار سیگارش را خاموش کرد آمد جلوی من ایستاد ُ زُل زد به مردُمَک هایم دستش را جلوی چشمانم گرفت ُ گفت ببین راحت است فقط لحظه ای می سوزد و تمام! تیغ از دستم اُفتاد خم شد فلز سرد را بلند کرد ُ گفت.. چته؟نمی توانی؟ سرم را به علامت منفی تکان دادم... و اشک از گوشه ی چشمم لغزید... نیشخندش باز تر شد زیر لب زمزمه کرد: باشد خودم برایت تمامش می کنمـــ
صابر
من مرده ام,
من سالها پيش مرده ام
سالها پيش
شايد شبي كه اذرخشي
تمام هستيم را زيرو رو كرد
يا وقتي كه از شدت درد
در چشمان خسته ي زمان
به شماره افتادم
و تمام زندگيم يكباره فنا شد
آن وقت كه غم به دنيا نيامده بود
و روي صورت خورشيد
هنوز چروك نيفتاده بود
انروز كه ماه گريه نميكرد
و سايه ها ي سرد
فقط يك اسم بودند
و يك خواب عميق,
سالروز شكوفائي عاطفه ام
را شياطين با خون جشن گرفتند
و خونخواران رذل مهمانان ان شدند
روي پيكر نحيف و
خسته ي من پايكوبي كردند
وتكه تكه هاي وجودم را
با لاشخور صفتان
به پذيرائي نشستند
ومن تنها در خودم شكستم,
بوئيدن مرگ تنها ارزويم بود,
خواب بارون روياي هميشگيم بود
اما ديگه نه ناي رفتن داشتم
و نه ياري موندن ,
همون روز بود
كه سر بر بالين گورستانم گذاشتم ..
اري
اينجا ارامگاه كسي است كه ميداند
هميشه تنهاست.....