باران
دنیا چه کوچک است ، اما من و تو دور ، آن گونه دور دور که اعجاز عشق نیز ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه !
باران
عادت ماست که بی باده و می مست شویم ، فارغ از میکده و هرچه در آن هست شویم ، عادت ماست که با اهل وفا یار شویم ، رشته زلف بگیریم و وفادار شویم .
باران
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم .
باران
معطر گشته با زلفت تمام عالم هستی ، بدان تا آسمان برجاست تو سلطان دلم هستی .
باران
به بزرگی گفتم زندگی چند بخش است ؟ گفت : دو بخش ، کودکی و پیری ، گفتم : پس جوانی چه شد ؟ گفت : با بی وفایی ساخت با عاشقی سوخت و با جدایی مرد .
باران
پروردگارا ! یاد یکدیگر را از ضمیرمان مزدای ! و چنان کن که شب و روز از محبت های یکدیگر یاد کنیم و برای هم آمرزش و آسایش طلبیم .
باران
پرسید کدام راه نزدیک تر است ؟ نگفتم به کجا ؟ نگفت : به خلوتگاه دوست ، نگفتم مگر فاصله ای می بینی ، بین دل و آن کس که دل منزلگه اوست !
باران
روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.
باران
تقدیم به آن که دوری اش غمم ، خانه اش قلبم و فراموشی اش مرگم است . . .
باران
دوستت دارم نه در هوس / دوستت دارم نه در قفس دوستت دارم تا آخرین نفس . . .
باران
تنهاییم را با تو قسمت میکنم ، سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست . . .
باران
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی . .
باران
چه سخت اس در جمع بودن / ولی در گوشه ای تنها نشستن
به چشم دیگران چون کوه بودن / ولی در خود به آرامی شکستن . . .
باران
اونی که عاشقش بودم از دست دادمش ، حالا اونی که منو داره دوستش دارم . . .