✔کتــ☾ــے ...
گاهی دو نفر باید از هم فاصله بگیرند.................. تا بفهمند چقدر نیازمند برگشتن به همدیگرند.................... /همین/
✔کتــ☾ــے ...
زیر باران امروز ... "حوا" اگر هوس سیب نمی کرد زیر باران امروز من هوس یار نمی کردم...
✔کتــ☾ــے ...
وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت,............ از این همیشه ها که ندارند باورم ........................, حال مرا نپرس ...........که هنجارها مرا مجبور می کنند............ بگویم که بهترم...
✔کتــ☾ــے ...
گم کرده ام تورا... نمی دانم شاید خودم گم شدم ....!!!
✔کتــ☾ــے ...
شاعر از کوچه مهتاب گذشت .............لیک شعری نسرود ...........نه که معشوقه نداشت .....نه که سر گشته نبود............ سالها بود ..............دگر کوچه ی .....مهتاب خیابان شده بود.....!
* باران بهاری
تو مثل ابر بهارانی که هر چقدر بگویم بمان نمی مانی..........
✔کتــ☾ــے ...
نام تو بر زبان من آمد؛........... زبانه شد سيل گدازه هاي خروشان روانه شد ............گفتم به خا ک، نام تو را؛............ جنگلي سرود گفتم به شمع ، نام تو را؛............ عاشقانه شد گفتم به باد، نام تو را گرد باد گشت گفتم به رود، نام تو را؛.............. بي کرانه شد گفتم به راه، نام تو را؛.......... رفت و رفت و رفت .............. گفتم به لحظه ها، نام تو را .. ؛ ............جاودانه شد اين حرفها – همهمه اي در غبار بود- باران نرم نام تو؛ آمد ترانه شد..............
✔کتــ☾ــے ...
« دوستت دارم » را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است............ دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست.........، راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!.............. در دل مردم عالم – به خدا - نور خواهد پاشید........... روح خواهد بخشید. ................تو هم ای خوب من !.......... این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان................ را همه وقت نه به یکبار و به ده بار، ..............که صد بار بگو « دوستم داری »............. را از من بسیار بپرس دوستت دارم ..........را با من بسیار بگو .........../فریدون مشیری/
✔کتــ☾ــے ...
مرد درحال تمیز کردن ماشین بود که متوجه شد پسر ۸ ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دست کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک انگشتانش را از دست داد کودک پرسید: «پدر انگشتانم کی رشد می کند؟» مرد نمی توانست سخنی بگوید به سمت ماشین بازگشت و شروع کرد به لگد کردن ماشین و چشمش به خراشیگی کودک خورد که نوشته بود:-----------------------> «دوستت دارم پدر»
✔کتــ☾ــے ...
گفتی ............دوستت دارم و من به خیابان رفتم............. فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...................... / گروس عبدالملکیان/
✔کتــ☾ــے ...
تو را دوست دارم......... در این باران میخواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی......... من عبور کنم ........سلام کنم ...........لبخند تو را در باران میخواستم......... میخواهم تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم .............دوباره متولد شوم ............دنیا را ببینم رنگ کاج را ندانم........... نامم را فراموش کنم ..............دوباره در آینه نگاه کنم ........ندانم پیراهن دارم ........کلمات دیروز را امروز نگویم خانه را برای تو آماده کنم .........برای تو یک چمدان بخرم تو معنی سفر را از من بپرسی .....لغات تازه را از دریا صید کنم...... لغات را شستشو دهم..... آنقدر بمیرم تا زنده شوم… ................/احمدرضا احمدی بیرجندی/