بابک...
دلم بچگی می خواهد جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخرند...
بابک...
پشت به پشت ایستاده ایم درصف نان در صف سکه در صف دلار هیچ کس به فکر آفتاب نیست ... بیایید صف ببندیم برای نور پیش ازآن که تاریکی همه جا را فرا گیرد پیش از آن که خورشید کرکره ی مغازه اش را پایین بکشد...!!!
بابک...
نوشته هایم گریبان گیرت می شوند روزی ........ آنقدر که بینشان " آه " کشیدم ........
بابک...
زیر باران قدم زدم صدای پای من، با صدای چکه های باران یکی می شد . من هم با باران یکی شدم. باریدم. باران بارید و من با ابر یکی شدم گریستم . برای خودم . برای تو . برای پرنده کوچکی که باران لانه اش را از او گرفت .. برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ... زیر باران قدم زدم . از خود می پرسیدم : من و باران که با هم رفیقیم ؟! پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟ باران صدای قدم هایم را می شست و می برد . و من در صدایی جدید پیچیده شدم صدا را نمی شناختم ؟ این جا کجاست ؟ حتی باران نیز دیگر با من سر رفاقت ندارد . به صدای قدم های باران گوش می کنم تنها از این طریق است که می توانم راه بازگشت را بیایم.
بابک...
شرمنده ام"... که بي تو نفس ميکشم هنوز.......
meysam
ﺩﻝ ﺍﺳـــﺕ ﺩﻳﮕــﺭ! ﻧﻣﻳﺗﻭﺍﻥ ﺩﻟﺗﻧــﮕﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺭﻓـــﺕ ﻣﮕــﺭ ﻣﻳﺷــﻭﺩ ﺧﻳــﺳﻲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﮔﺭﻓـــﺕ!!؟ ﮔﺎﻫــﻲ ﻣﻳﺭﻳﺯﺩ ﻭ ﺧـــﺭﺩ ﻣﻳــﺷﻭﺩ... ﮔـــﺎﻫﻲ ﻫﻡ ﺗــﺭک ﺑــﺭ ﻣﻳــﺩﺍﺭﺩ... ﺍﻣـــﺎ ﺑﺎﺯ ﺩﻝ ﻣﻳـــ ﻣﺎﻧﺩ ﮔــﺂﻫﻲ ﻫﻡ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﺎﻗــﺹ ﺍﻟــﺧﻠﻘــﻪ ﻣﻳﮑﻧﺩ... ﻣﺛــﻝ ﻣــﻥ ﮐــﻪ ﻫﻳـــﭻ ﺩﻝ ﻭ ﺩﻣـــﺂﻏﻲ ﺑﺭﺍی ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺭﺍﻩ ﻧﺩﺍﺭﻡ
بابک...
هر آهنگی که .. گوش میدهم .. به هر زبانی که باشد.. بغضم را میشکند... نمی دانم... بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است...!!!
بابک...
پیشانیت را بوسیدم... اما تو بگذار به حساب لبهایت . . . و شرم من !
بابک...
حسادت می کنم به تو ... ! که آسان .. که آسوده .. فراموش میکنی اما .. ... فراموش نمی شوی ... !
بابک...
ابجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟ آبجی بزرگه گفت: م م م راست آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت! آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه بعد سه تایی زدن زیر خنده آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی خدایا خودت شفا ببخش تمام بیمارن سرطانی و غیر سرطانی رو که کم هم نیستند!!!!!!!!!!
بابک...
راست می گویند که چه دلت بخواهد ..چه نخواهد... بیشتر وقتها خــدا دلش نمی خواهد