آقـا اَمـیـن
ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود من عاشق واو زعشق من بی خـبر است ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود
آقـا اَمـیـن
قلب تنها چیزی است که شکسته اش هم کار میکنه
MilAD
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ! پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
آقـا اَمـیـن
ای داد دوباره کار دل مشکل شد نتوان ز حال دل غافل شد عشقی که به چند خون دل حاصل شد پامال سبکسران سنگین دل ش
آقـا اَمـیـن
زندگی سخت است تو آسان بگیر زندگی درد است تو درمان بگیر زندگی مار است تو جانش بگیر زندگی جام است تو کامش بگیر . . .
MilAD
کودکی بی حاصل نوجوانی بــــــاطل وقت پیری غــــافل به عبارتی دیگر: کودکی در غفــلت نوجوانی شهـــوت در کهولت حسرت
آقـا اَمـیـن
نیستیم .... به دنیا می آییم ، عکس یک نفره می گیریم ! بزرگ می شویم ، عکس دو نفره می گیریم ! پیر می شویم ، عکس یک نفره می گیریم ... و بعد دوباره باز نیستیم ... "حسين پناهي"
آقـا اَمـیـن
چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ولی... در هیچ سویت محرمی نباشد...
آقـا اَمـیـن
ساده" كه باشي زود "حل" ميشوي ميروند سر وقت "مساله" بعدي
آقـا اَمـیـن
كاش ميشد لاغر کنم خیلی لاغر... بیست کیلو بشم! ده کیلو بشم! نه! ... ... سنگینه براش... پنج کیلو شم . . . تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم..
آقـا اَمـیـن
در آســمــان آبیــــ دلــــم، جـاییـ بـــــرای ابــرهــا نـیست مـــادرم دعــایم کـن کـه بـا دعــــایت ، دلــــم خــــانه دردهــا نـیست
آقـا اَمـیـن
در ایــن دل تنــــگی بـــی مــــرز امــــــان از داغ تنهــــایی امـــــــان از شــــرم شــــب هایــی کـه میـ سـوزنــد ! امـــا.... نمیـ ســــازنــد و لبهــــــایــی کــــه مــی دوزنــد آنــــها را بــــه هـم ، در رنــج و بــی تــابــی چــه رنــگی دارد ایـــن شبهـــــــــای مهتابــی ..
آقـا اَمـیـن
مثل هر روز که دلم میگیرد دلم امروز شکست... با هزار غصه که بود کوله بارش را بست... رفت و رفت تا دور دست... آن کسی را که تو دوستش داری دیگر نیست... عشقش هست... یادش هست...
آقـا اَمـیـن
بنویسید به دیوار سکوت عشق سرمایه هر انساناست...بنشانید به لب قشنگ ...حرف بد وسوسه شیطان است... وبدانید که فردا دیر است...واگر غصه بیاید امروز..تا همیشه دلتان درگیر است... پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود... وبکارید به هر خانه گلی... که فقط بوی محبت بدهد.
ای شب از رؤیای تو رنگین شده
14 سال و 3 ماه و 16 روز و 5 ساعت و 24 دقيقه قبلسینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکی ست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گم شدن در پهنه ی بازار ها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من آمیخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنّج های لذّت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...